Share  
balatarin
 
  آسيب شناسي همكاری اپوزيسيون

بابک داد

منجی ملت؟ يا زندانبان خويش؟ (آسيب شناسي همكاری اپوزيسيون)

همه كسانی كه یك بار گذارشان به بحث و جدل مخالفان جمهوری اسلامی رسیده، با شگفتی دو نكته را همزمان مشاهده كرده اند: «كثرت مخالفان» و «تمركز ناپذیری» آنان! مانند مجمع الجزایری كه ساكنان دها جزیره كوچك، با جزایر همسایه دشمنی دارند و همه جزیره های كوچك، مشكلات زیربنایی آب و برق و مسكن و غذا دارند! شاید به جرأت بتوان گفت كمتر حكومتی مانند حكومت ایران، این تعداد گروه و شخصیت مخالف داشته باشد و هنوز هم سرپا مانده باشد. خیلی ها می پرسند این همه مهاجر نخبه ایرانی كه عمدتا" بدلایل فشارهای داخلی از كشور مهاجرت كرده اند و این همه شخصیت سیاسی و نخبه كه به جرأت اعضای سه كابینه دولت های قبلی را تشكیل داده و اكنون در تبعید هستند، چرا نمی توانند گردهم آیند و با اتفاق و اتحاد، چاره ای برای ایران بیابند و تا انتها به آن پایبند بمانند؟ و چرا از پتانسیل حدود چهار میلیون مهاجر ایرانی برای نجات كشور از پرتگاه نابودی نمی توان استفاده های مؤثری كرد؟ این همه گروه كوچك ناكارآمد، چرا نمی توانند به یكدیگر بپیوندند؟
در حقیقت اپوزیسیون هیچ كشوری مانند اپوزیسون ایران، به مردم سرگردان در كویر شباهت ندارد! مردمی كه از تشنگی زجر می كشند اما حاضر نیستند همفكری كنند و آب بجویند! چرا؟ ماحصل دو سال مشاهدات و گفتگوهایم با نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، به من ثابت كرده كه مشكل را باید در محدوده امن ذهنی آنها جستجو كرد! محدوده ای كه دیگر به آنها امنیت نمی بخشد، بلكه به زندانی بزرگ برای آنها تبدیل شده است!

محدوده امن!

هر فردی برای خود یك حصار امنیت روانی و یا «محدوده امن» دارد و غالبا" در این محدوده امن خود احساس آرامش می كند. عادتها، نزدیكان و اعتقادات، به مرور در شخص یك محدوده امنیتی ذهنی می سازند كه به آن عادت می كند. در آن احساس آرامش دارد و در محیط خارج از آن، ممكن است نگران شود. اما این نگرانی، بسته به استحكام شخصیتی افراد، دارای درجات كم و زیاد است.
آنچه طبیعی است اینكه داشتن حصار روانی و یا محدوده امن یك امر انسانی و معمولی است و همه ما بیش و كم یك چنین حصاری را دور خود داریم. غالبا" از یك محله و یك بازار خرید می كنیم و به یك آرایشگاه می رویم و با یك دسته از اطرافیان خود رفت و آمد نزدیك تری داریم. اما برخی افراد به دلایل گوناگون، محدوده امن خود را حسابی بسته اند و اصطلاحا" گارد بسته دارند. حصار روانی آنها از دیگران محدودتر است و حاضر نیستند افراد جدید را به محدوده امن خود راه دهند. در نظر بگیرید خانواده ای را كه از جنوب شهر به شمال شهر اسباب كشی كرده و خانه ای خریده اند، اما هنوز برای خرید مایحتاج روزانه و میوه و سبزیجات به محله قدیمی خود می روند و بر می گردند. و یا جوانی را در نظر بگیرید كه به خارج از كشور رفته تا تحصیل كند، اما فقط حاضر است به كشوری برود كه فامیلی در آن دارد و در آنجا هم فقط با فامیل خود معاشرت می كند و از دیگران پرهیز دارد. او هنوز در محدوده امن خود باقی مانده و حاضر نیست از آن خارج شود و اینجا شروع مشكلات اوست. این افراد به محدوده امن خود وابستگی بیمارگونه ای پیدا كرده اند و این وابستگی، مراحل خطرناك تری هم دارد.
برای فهم بهتر محدوده امن یا حصار روانی، یك مثال معروف می زنند. یك ماهی كه در یك تنگ شیشه ای كوچك، غالبا" به دور خود می چرخد و به همین محدوده امن عادت و حتی رضایت دارد. وقتی این ماهی را به محوطه بزرگتری مثل یك آكواریوم یا یك استخر می اندازید، تا مدتی او همچنان ناخودآگاه در همان محدوده كوچك (به اندازه همان تنگ شیشه ای) باقی می ماند و در همان فضای مجازی چرخ می زند! آن ماهی با اینكه فضای بزرگتری برای زندگی در آكواریوم دارد، مدتی طول می كشد تا از محدوده امن خود پای بیرون بگذارد. یا شاید این كار را نكند. اكثر اشخاص با كمی دیر و زود، بالاخره از چرخ زدن در محیط امن خود دست بر می دارند و وارد محیط های تازه می شوند. دوستان تازه، معاشران جدید و دنیاهای تازه را تجربه می كنند. عده دیگری هم هستند كه همچنان در همان محدوده تنگ شیشه ای شنا می كنند و گاهی تا آخر عمر در حصار روانی خود باقی می مانند و در انزوای خود هم می میرند. بسیاری از ایرانیان ساكن آمریكا، نمی توانند به جز در محله ایرانی های لس آنجلس كه به «تهرانجلس» مشهور شده زندگی كنند. و بسیاری از مهاجران، بعد از سالها زندگی در كشورهای خارجی، هنوز زبان خارجی نمی دانند. زیرا آنها به نوعی در محدوده همان تنگ كوچك شنا می كنند.

محدوده امن، محدوده حیات نیست!

داشتن محدوده امن برای هر انسان و هر جانداری یك «امر طبیعی» است. اما كار از آنجایی خطرناك می شود كه محدوده امن، به نوعی به حصار و زندان و بدتر از آن به «محدوده حیاتی» تبدیل شود. یعنی شما بیرون از محدوده امن تان، احساس كنید كه نمی توانید زنده بمانید و خطر مرگ در كمین شماست! این احساس شاید واقعیت نداشته باشد و فقط زائیده ذهن شما باشد، اما این نگرانی «حصار روانی» شما را تنگ تر و بسته تر می كند و حتی می تواند به یك بیماری مهلك و مرگ تبدیل شود. همان ماهی قرمز را در نظر بیاورید كه اكنون در یك استخر بزرگ است، ولی آنقدر در محدوده امن ذهنی خود (محیط كوچكی به اندازه فرضی تنگ شیشه ای) باقی می ماند كه عاقبت از گرسنگی بمیرد! در حالی كه كمی آنسوتر، روی سطح آب غذا وجود داشت! ماهی گمان می كند اگر از این دایره فرضی (همان تنگ شیشه ای فرضی) پای بیرون بگذارد، زنده نخواهد ماند. و همین تصورش برای او زندان مجازی می سازد و او را به كام مرگ می فرستد.
به همین دلیل ساده است كه وقتی ماهی قرمز عید را در استخر آب شیرین رها می كنیم، به جای آن كه در محیط بزرگتر، بهتر رشد كند و بزرگتر شود، می میرد. ماهی كوچك، در واقع قربانی باقی ماندن در ترس و محدوده روانی ذهن خود شده و از گرسنگی یا انزوایی كه ذهنش بر او تحمیل كرده، می میرد.
چنین است كه اگر محدوده امن ذهن، تبدیل به «محدوده حیاتی» شود و فرض ما بر آن قرار بگیرد كه با خروج از محدوده امن، حیات و زندگی ما هم تهدید خواهد شد، ممكن است هر كدام در پیله خود باقی بمانیم و در انزوای خود بمیریم.

اپوزیسیون، مجمع الجزایر بی ارتباط با همدیگر!

شخصیتهای نخبه و گروههای سیاسی ایران، از دیرباز خود را در حصارهای ذهنی و عقیدتی خویش حبس كرده اند. این عادت از احزابی با سوابق چندین دهه ای تا حزبهای امروزی ادامه داشته و دارد. گروهها و نیروهای سیاسی به سختی از محدوده امن خود خارج می شوند. به سختی دور میز هم اندیشی با دیگران می نشینند. در بین اپوزیسیون به مراتب به حصارهای تنگ و گاردهای بسته ای برخورد می كنیم كه امكان هرگونه اتحادی را از همان اول از بین می برد.
به صورت اسمی، ما دارای دهها حزب سیاسی مخالف با حكومت ایران هستیم اما در عمل، این احزاب حتی قدرت برگزاری یك تجمع چشمگیر ندارند! آنها هنوز قدرت تشكیل یك گردهمایی و هم اندیشی با همدیگر ندارند. و هرگز نتوانسته اند یك پارلمان و كنگره از مخالفان تشكیل بدهند و برنامه های «دولت در تبعید» را به مردم ارائه كنند و برنامه های جایگزین خود را برای دوران بعد از جمهوری اسلامی تدوین تدوین نمایند.
گروههای اپوزیسیون در مجموع به «مجمع الجزایر پر شماری» شباهت دارند كه با وضعیت فعلی، هیچكدام از جزیره های كوچك قابل سكونت نیستند! و نكته تأسف بار اینكه هیچكدام از این جزایر كوچك، حاضر نیست محدوده امن خود را باز كند و به جزیره كناری بپیوندد و بعد از بهم پیوستگی این جزایر كوچك، سرزمین بزرگتری شكل بدهند كه اختلاف سلیقه همدیگر را بپذیرند و در صدد حذف همدیگر برنیایند و به یك «هدف واحد»، یعنی تغییر حكومت فعلی ایران همت كنند. برخلاف این، گویا مغناطیس در میان این جزیره ها برقرار شده كه آنها را به دوری از همدیگر تشویق و ترغیب می كند! در این میان، دستگاههای تبلیغاتی و امنیتی جمهوری اسلامی هم بیكار نیستند و به هرچه دورتر شدن این جزایر كوچك، كمك می كنند. تخم بدبینی و شك می كارند و «تفرقه» درو می كنند!
هنگامی كه ما زندانی جزیره خویش باشیم، به قاتل خویش مبدل خواهیم شد. بازیهای روانی حكومت، ساكنان جزایر كوچك را بیشتر خرد و منزوی خواهد كرد. و ما به جای آنكه منجی یك كشور غصب شده باشیم، قاتل خویشتنیم! در واقع قبل از آنكه حكومت، اپوزیسیون را ناكارآمد كرده باشد، این خود اپوزیسیون است كه زندانبان و قاتل اپوزیسیون شده است! و این وضعیت رقت باری است. زیرا محدوده امن ذهنی ما، عملا" به «محدوده مرگ» ما تبدیل شده است. و ما در جزایر دورافتاده از همدیگر، در خاموشی جان می دهیم!

فصل تازه همدلی، انتخابات پیش رو!

انتخابات آینده موقعیت مناسبی پیش روی مخالفان دیكتاتوری در ایران نهاده است. فرصتی خوب تا در جبهه واحدی برعلیه دیكتاتوری در ایران گرد هم آییم. اكنون زمان مداهنه و بازی كلامی نیست. تحریم همه جانبه انتخابات و تلاش مخالفان دیكتاتوری برای نزدیك شدن به همدیگر، قدم بزرگی در این مقطع خواهد بود.