Share  
balatarin
 
  چالش‌ها و تناقضات درون پراتیک حل مسئله قومی در ایران

سعید

حق ملل در تعیین سرنوشت خویش بتی نیست که نشود از آن انتقاد کرد. وجود شرایط ناسالم درزندگی‌ ملت موجب بروز تمایلات ناسالم در مورد مسالهٔ ملی‌ میشود وافشای این تمایلات به هیچ وچه نفی حقوق قومی نیست . به گفته ابن نفیس فیلسوف اهل سوریه ، بسیاری از چیزها که آشنا و یا ستایش شده هستند چه بسا که دروغ باشند
الگوهای سياست قومی در تاريخ معاصر ايران از قاجاريه تا حال که برای مديريت تنوع قومی طراحی شده است ۱ـ در دوران قاجاريه استراتژی حفظ همبستگی ملی از طريق ايجاد پيوندهای فاميلی ميان رؤسای قبايل،ايلات و متنفذان محلی با شاه و درباريان ۲ـ دوران پهلوی اول استراتژی مهار و سركوب خوانين و رؤسای ايلات و تخته قاپو كردن عشاير۳. دوران پهلوی دوم استراتژی مدرن سازی توأم با تحقير فرهنگی و تبعيض اقتصادی مناطق قومی۴ـ در دوران جمهوری اسلامی استراتژی مهار و تخته قاپو كردن خواستهای قومی در راستای ارزشهای اسلامی ۵ـ استراتژی قابل انطباق و عملی در موضوع مديريت تنوع قومی از نگاه چپ/قومی ، با توجه به وضعيت جغرافيايی ،ژئوپولتيك و ژئواستراتژيك کشور، تجزیه تمامیت ارضی ایران با راهبرد تجزیه قومی است
دو جریان چپ و قوم گرا برای پیشبرد این خط با تکیه به دمکراسی و لیبرالیزم ودرچارچوب حقوق دموکراتيک به اصطلاح شهروندی طوری تلقین می کنند که جدائی مناطق قوی ایران نشان دهنده میزان دموکراتیک بودن و رعایت حقوق بشردر کشور میتواند باشد . از نگاه لیبرال دمکراسی ، قومیت فردیت انسان را تحت شعاع قرارمی دهد و اگر افرادی به دنبال حقوقی نیز باشند باید آن را در چهارچوب حقوق بشر و حقوق شهروندی پیگیری نمایند نه بر اساس گفتارهایی که ممکن است صلح و دموکراسی را با مخاطره روبرو سازد . نمونه حکم دادگاه عالی کانادا که بازتاب دهنده ساختار سیاسی و حقوقی این کشور است در ارتباط با موضوع تصمیم مردم کبک به جدا شدن از خاک این کشور ، دادگاه عالی کانادا در سال ۱۹۹٨ حول این موضوع نظر داد ، اگر چه بسیاری از جمعیت کبک قطعا ویژگی های مشترک یک ملت را دارد ولی اصل فدرالیسم مندرج در قانون اساسی کانادا به این معنا است که تصمیم جدا شدن حتی اگر توسط اکثریت سکنه و رای دهنده این استان باشد بدون موافقت سایر استان ها نمی تواند قانوناً نافذ باشد . حق جدا شدن زمانی به موجب اصل خودمختاری مردم مطرح می شود که آن مردم به عنوان قسمتی از یک امپراتوری استعمارگر تحت حاکمیت باشند، یا آن مردم تحت انقیاد یا تسلط یا استعمار بیگانه باشند و احتمالا آن مردم از هر گونه فعالیت واقعی در داخل کشوری که بخشی از آن را تشکیل می دهند محروم باشند . کشورهای دموکرات اجازه تجزیه کشور خودشان را به هیچ کس نمیدهند . نمونه دیگر اسپانیا که در مقابل خواسته قومی / زبانی تجزیه طلبان باسک سرب داغ نصیبانشان کرده است
داوری ومفهوم شناسی نسبت به مسله به اصطلاح ملی ومقوله اصل«حقّ ملل درتعیین سرنوشت خویش» درایران ازطرف جریان‌های سیاسی چپ بدلیل گرفتارماندن درتنگنای الگوی نظری لنینی نسبت به مسله ملی چشم ‌بسته و به تقلید و شباهت‌سازی با روسیه‌ تزاری صورت گرفته است و به عمد الگوی پراتیک لنینی در سال ۱۹۲۲ ر ا در چگونگی حل این مسئله را به طورکل فراموش کرده است . جدای از تركيب‌ گرايی اعتقادی چپ با جریان قومی گری در حل مسله به اصطلاح ملی ، که بیشترین تاثیر را در واگرایی قومی در ایران داشته است ، با تناقضات تئوریک و درون پراتیک هم روبرو است . چپ /قومی به جای درگیرشدن در مبارزه ی طبقاتی سراسری ، پشت سرسیاست هویت سازی قومی جریانات تجزیه طلب راه افتاده است و با توّهم به اینکه ستم ملی در مناطق غیر فارس تضاد طبقاتی را تحت الشعاع قرار داده است ، چیستمان مبارزه طبقاتی در مناطق قومی ایران را از دریچه تنگ قوم گرایی ، در گرو رویکرد مبارزه با "شوینیسم ملیت مسلط میداند . در نتیجه برای بازسازی عرصه سیاسی ایران ، بار معنایی حقّ تعیین سرنوشت لزوماً به معنای حقّ حاکمیت سیاسی تمام عیار و تأسیس حوزه های سیاسی و قضایی مستقل باید باشد
بنا بر درک لنينی «حق ملل در تعيين سرنوشت»حقی است در چارچوب حقوق دموکراتيک يعنی حقی است بورژوايی و نه حقی ذاتاً مستقل و تابع مصلحت انقلاب پرولتری و منافع پرولتاريای سراسری به همین دلیل است که درعمل «جمهوری‌های فدرال» آزادانه و مستقلاً به «اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی» نپيوستند.لنین در(ژوئیه ۱۹۰۳) درتوضیح طرح برنامه حزب سوسیال دموکرات روسیه،در باره حقّ تعیین سرنوشت، چنین تأکید می‌ورزد: «اما شناسایی بی قید و شرط مبارزه برای آزادی تعیین سرنوشت، ما را موظّف نمی‌کند که از هر خواستِ تعیین سرنوشت ملّی حمایت کنیم. سوسیال دموکراسی، به مثابه حزب پرولتاریا، وظیفه مثبت و اصولی خود را این قرار داده است که نه برای «حق تعیین آزاد سرنوشت خلق‌ها و ملیت‌ها»، بلکه برای فشرده‌ترین اتحاد پرولتاریای همه ملیت‌ها همکاری کنیم
هیچگاه رویکرد عملی و نظری بنیانگزاران مارکسیسم - لنینیسم پیرامون موضوع مسئله ملی نه از زاویه و نگاه به حقوق عام شهروندی نبوده است ، که تحت‌الشعاع مبارزه طبقاتی قرار گرفته است ، یعنی با ستم طبقاتی و استقرار عدالت اجتماعی گره می‌خورد . نمونه ، زمانی که اتحاد آلمان توسط بیسمارک ۱۸۴۸با جنگ شکل گرفت ، مارکس و انگلس از موضع منافع طبقه کارگر آلمان از این جنگ که تمامیت ارضی آلمان را تأمین میکرد حمایت کردند . و تاریخ انقلاب شوروی به خوبی این را نشان میدهد که رویکرد عملی لنین به این مقوله نه از زاویه حقوق عام شهروندی که از زاویه منافع انقلاب کارگری با توجه به شرایط ژئوپلیتیک و اکونومیک روسیه بود . نمونه پس گرفتن منطقه قفقاز توسط ارتش سرخ از دست حکومت پان‌ ترکیستها که در سال ۱۹۲۲«جمهوری آذربایجان» را تشکیل داده بودند و محمد امین رسول‌ زاده را با خفت از روسیه کمونیستی بیرون انداخت. در سال ۱۳۲۰ هم که استالین میخواست با زورارتش سرخ در راستای همان روند استعماری روسیه تزاری اما این بار با توجیح حق تعیین سرنوشت برای خلق های تحت ستم ، آذربایجان و کردستان را به جرگه اتحاد جماهیر شوروی ملحق بکند
لنین در مانیفست اتحادیه سوسیال دموکرات‌های ارمنی اشاره میکند به دامنه‌ی عمل «حقّ تعیین سرنوشت که شامل چه کشورهایی است.درتقسیم‌بندی کشورهای جهان ایران را جزو کشورهای نیمه‌مستعمره میداند ومی‌نویسد: سوسیالیست‌ها نه فقط باید آزادی فوری، بی قید و شرط و بدون بازخرید مستعمرات را طلب کنند بلکه می‌باید به قاطعانه‌ترین وجه از انقلابی‌ترین عناصر جنبش‌های بورژوا ـ دموکراتیک و رهایی‌بخش این کشورها پشتیبانی کنند… لنین مشخصاً حساب ایران را از حساب امپراتوری‌هایی شبیه روسیه که آنها را زندان ملل میداند کاملاً جدا می‌کند ( این خواست در بیان سیاسی‌ یعنی اصلِ «حقّ ملل در تعیین سرنوشت خویش» را فقط قابل انطباق با تَمامَیت ارضی و کُلیتِ کشور ایران می‌داند». اما جریان چپ / قومی در ایران هنوز،از نظر تاریخی گرفتاردر چمبره ترم کثیر الملله" بودن ایران و ترکیب اصول سیاسی قرن نوزدهمی، قومی – زبانی خودمختاری است برای حل این موضوع در صورتی که ملتها مدتها است که ترکیب اصول سیاسی،استقلال ملی مستعمراتی را پشت سر گذاشته اند . درارتباط با با شرایط ایران کنونی اساسا در ايران رابطه "ملّت سلطه‌گر" و "ملل زيرسلطه" وجود ندارد. ایران کی و کجا به زور و جنگ‌های استعماری مناطق غیر فارس را به محدوده ارضی خودش ملحق کرده است که حالا این مناطق با وضعيت مستعمره‌ و روابط استعماری روبرو باشند،،مثل سرزمینهای قفقاز و آران که در دوران قاجار به زور جنگ‌ استعماری تزار روسیه از ايران گرفت . القاء این ایده که رابطهء ملت فارس با بخش ھای ديگر از ملت ایران رابطهء استعماری است بنابراین اقوام غیر فارس مستعمره و اسیربورژوازی ملت فارس هستند[ نمونه اينکه آذربايجان را مستعمرهء تھران ميدانند آنهم تھرانی که حدود 500 سال پيش روستای ييلاقی شاه سلطان حسين ترک نژاد بود و از حدود 200 سال پيش پايتخت قاجارھای ترک شده است] بیشتربرای بسترسازی نه تنها جداسازی قومی که تجزیه ایران مورد نظر است
اصل «حقّ ملل در تعيين سرنوشت خويش» در قلمرو عمل و قانونمندی‌هايش و تضادهايش با شرایط جامعه ایران هم خوانی ندارد.محورمبارزه سياسی ملت‌ درايران مسئله آزادی و دموکراسی و سرنگونی استبداد دينی است ومسئله زبانی - قومی تابع آن قرار میگیرد و خودش را مستقل وقطعی نشان نمیدهد . بدلیل اینکه در ایران امروز تفكيك مردم بر اساس طبقه و پيشه و جايگاه اجتماعی شان صورت میگیرد و نه بر اساس تفاوت‌های قومی و زبانی . بنابراین محتوا و فرم مطالبه زبانی - قومی را باید در ارتباط جدا نشدنی با موقعيتی که ايران ميگذراند دید
رابطه چگونگی حل مساله به اصطلاح ملی با جنبش عمومی مردم ایران
پرسش بسياربا اهميّت وتعيين کننده ای که دررابطه با چگونگی حل مساله مطرح است تاثیرات تخریبگر تجزیه قومی که تنها متوجه تمامیت ارضی ایران نیست بلکه این تاثيرات مخرب مطالبات قوميگری متوجه جنبش عمومی مردم ایران بویژه جنبش کارگری هم هست، نمونه تاریخی یکی از جریاناتی که با همین سراب نظری ،استراتژی مبارزه و برنامه ساختاری آن آزادی ملی در چارچوب یک ولایت بود فرقه دمکرات با ایدئولوژی مارکسیستی در سال 1325 است که با جدا کردن سرنوشت آذربایجان ازمبارزه طبقاتی پرولتاریا و دهقانان سراسرایران در میان خلق ودر جنبش دمکراتیک شکاف و خرابکاری بوجود آورد و درنهایت بسترتجاوز دولت خارجی را به ایران فراهم کرد.در حالیکه شرایط تاریخی تکرار تاریخ مشروطیت (تبدیل آذربایجان به پایگاه انقلاب) فراهم شده بود ولی تجاوزشوروی و پیروی فرقه ی دمکرات آذربایجان و حزب دمکرات کردستان ازسیاست شوروی نه تنها مانع انقلاب در ایران شد ، شکست پروژه ی خودمختاری راهم رقم زد.جريانات قومگرا و تجزیه طلب برای گرفتن قدرت سیاسی ,تعصب قومی - زبانی و پرنسيپ مليت را زير جملات سوسياليستی جایگزين پرنسيپ مبارزه طبقاتی میکنند که زمينه را مساعد می کند برای اصطحکاک بين کارگران و وقتی کارگران و دهقانان بر اساس قوميت متشکل شدند در پوسته ملی خودشان محدود ميشوند که خواناخواه جنبش واحد طبقاتی به واحد های جداگانه ملی تبديل میشوند.اين جای گزينی تاريخی برای جنبش کارگری و دهقانان زهرآبه است ,رجوع بشود به برنامه سياسی جبهه دمکراتيک مردمی خلق عرب که در بخش مربوط به برابری ميگويد :هر زمين داری که زمين خود را به ايرانی اجاره ميدهد در شرايط انقلاب آن زمين مصادره و ميان زحمتکشان و کشاورزان "عرب" تقسيم ميشود؟ و یا گناه جنايات و نقض حقوق بشر که توسط رژيم دينی صورت ميگيرد بپای فارسی زبانان با نام جلادان اشغالگر فارس که فرزندان ملل تحت ستم و اشغال شده را اعدام می کنند مينويسند.بنابراین در حل در مسالهٔ قومی-زبانی آنچه باید در نظر گرفته بشود ، اصل پراتیسم یعنی قابل اجرا بودن خواستهای قومی و برنامه مربوط به مسالهٔ قومی چه دستور عملی‌ برای سیاست جنبش کارگری دارد آیا شرایط را بنفع مبارزه طبقاتی بر عليه بورژوازی حاکم آماده میکند یا نه بدليل اينکه بورژوازی خواست‌های ملی‌ خودش را در درجه اول قرار میده دو آنها را بی‌ هیچ قید شرطی مطرح میکند بنابراین به قول لنین جنبش کارگری در عمل باید به ساز بورژوازی برقصد.اساسأ از نظر تاريخی اين جريان عقب مانده شوئینیسم قومی نه اينکه قدرت حل مسئله قومی-زبانی را ندارد آن را تشديد هم ميکند
سیاست راهبردی ژئوپولیتیک و ژئواکونومیک استعماردرمنطقه خاورمیانه و قفقاز
اقلیت‌سازی و ملت‌ سازی در اصل رویکرد سیاست خارجی کشورهای اروپایی از اواخر سده نوزدهم برای برهم‌ زدن فرهنگ هم‌ زیستی در قبال آسیا و خاورمیانه بوده است . به گفته مصدق دارند برای ما موضوع زبان و اقلیت را پیش می کشند مگر در دو کشور فرانسه و بلژیک به زبان های محلی از قبیل زبان فلمان، زبان فرانسه و یا زبان برتون و کاسگون و غیره تکلم نمی شود؟ آیا هر گز کسی به عنوان این زبان ها برای دو کشور موضوع اقلیت را طرح کرده است؟
از مهمترین نظریهایی که علت تقسیم کشورها را بررسی کردند ،علت را ژئوپولیتیک و ژئواکونومیک وتامین منافع اقتصادی و امنیتی قدرتهای بزرگ دانستند نه به علل اجتماعی و ملی - داخلی .در پایان قرن گذشته تقریبا 200 کشور و واحدهای سیاسی تشکیل شدند که در تشکیل این کشورها، شرایط ویژه بین الملی و تقسیم های استعماری نقش داشته اند این گونه تقسیم به علت رقابت امپریالیستی بوده است که مرزها را تغییر داده است که این مرزها همزمان با سلطه استعمار به شکل قانونی و بین الملی برسمیت شناخته شدند
تسلط بر خاورميانه هميشه به عنوان يك امتياز استراتژيك براي ضرورتهای جهان مطرح بوده است ،در چارچوب نوع نگرش استعمار به منطقه بخاطراهميت ژئواستراتژيك و ژئواكونوميك خاورميانه است که جرج بوش در مورد رويكرد هژمونيك گراي آمريكا گفته بود آمريكا و جهان بايد از منابع حياتی عمومی حراست كنند و جيمز بيل معتقد است هدف اساسی آمريكا در خاور ميانه جلوگيری از ظهور يك هژمون در منطقه خاورمیانه است بنابراین پارامتر مهم که در حل مسئله قومی در ایران تعیین کننده است و بايد در نظر گرفته بشود موقعيت منطقه ای ایران است و ايران كشوری که با داشتن منابع استراتژيك از جمله نفت و گاز, بازار وسيع و با توجه به امكاناتش در سطح عينی ژئوپليتيك مناسب برای ترانزيت نفت و گاز منطقه و داشتن ارتباط با 3 حوزه ی منطقه ای خاورميانه ، آسيای مركزی و جنوب شرق آسيا ، ویژگیهای سوق الجیشی و ژئواکونومیک توان تاثيرگذاری بر بازار انرژی جهان را دارد یعنی همان هژمونی و یا قدرتی است که تئوریسینهای امپریالیست نگران ظهور آن هستند در راستای این سياست منطقه ای آمريكاست که پتانسيل و چگونگی كار كردهای گروههای قوم گرای جدائی طلب برای بحران افرینی داخلی و خارجی و مورد تهدید قرار دادن انسجام مرزهای ایرن بیشتر روشن میشود
تلاش های تاریخی روس برای تجزیه ایران
زیر بنای تلاش روسها برای تسلط بر بخشهایی از ایران را بایستی در اصول سیاست های راهبردی خارجی پطربه اصطلاح کبیر جستجو کرد که تحت عنوان « وصیت نامه » تنظیم کرده بود و این سیاستها بیشتر از280سال شاکله اصلی اصول سیاست روسها را در دوره های مختلف در قبال ایران تشکیل می داد نوشته شده : گرجستان و سرزمین قفقاز رگ حساس ایران است ، همین که نوک نیشتر استیلای روسیه به آن برسد فورا خون ضعف از دل ایران بیرون خواهد رفت و طوری ضعیف خواهد شد که هیچ طبیب حاذقی نتواند آن را مداوا کند . و زمانی که روسیه بعد از انقلاب اکتبرهمه قراردادها ی تزاری ،از جمله قرارداد ۱۹۰۷ را استعماری و مُلغا اعلام کرد ( پیمان‌نامه آنگلو-روسی ۱۹۰۷ میان بریتانیای بزرگ و روسیه تزاری امضاء شد. بر این پایه بریتانیا پیشنهاد پاره کردن ایران به دو منطقه نفوذ را داد. منطقه شمالی به روسیه تزاری اعطا شد و منطقه جنوبی به بریتانیای کبیر. منطقه میانی باید به عنوان منطقه بی طرف کار می ‌کرد ) نه ‌تنها سرزمین‌های اشغالی به ایران بازگردانده نشدند، ارتش سرخ شهر رشت و بخش‌های بزرگی از گیلان را اشغال کرد و دولت ایران مجبور شد در هفتم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی (۲۶ فوریه‌ی ۱۹۲۱ میلادی) قرارداد «مؤدّت» را امضا بکند و با امضا این قرار داد استعماری آن ارثیه یعنی تمامی سرزمین قفقاز، سرزمین‌های خوارزم و فرا رود (ماوراءالنهر) و بخشی از حاکمیت ملّت ایران بر دریای مازندران و…، به حکومت بلشویکی منتقل شد و در امتداده همان سیاستهای استعماری تزار ، سیاست تجزیه‌ی فرهنگی ایرانی‌ تباران آن منطقه که از راه مبارزه با زبان فارسی که زبان ملی و تاریخی تمامی سرزمین قفقاز، سرزمین‌های خوارزم محسوب میشد میگذشت از سیاستهای مهم حکومت بلشویکی شد
برنارد لوئیس خاورشناس انگلیسی در دهه‌ی ۱۹۷۰ م. به سیاستمداران توصیه کرده بود که برای کنترل بیش‌تر بر غرب آسیا (خاورمیانه) و دست‌ پیدا کردن به منابع و بازار این منطقه، باید ایران تجزیه شود و راه تجزیه هم تاکید بر تفاوت‌های زبانی و اختلاف‌افکنی میان قوم‌های ایرانی است
جان برادلی میگوید تصميم گيران دولتهای غربی به طور تاريخی توجه كمی به مسئله تكثر قومی ايران مبذول داشته اند اما اكنون بيشتر بر سياستهای قومی متمركز شده و بر تأثير احتمالی مسئله تكثر قومی ايران بر ثبات بلند مدت دولت پی برده اند و ويليام بی من استاد دانشگاه براون در ژوئن 2003 حمايت از گروههای تجزيه طلب به ويژه عناصر افراطی آذری جزئی از طرح بود که به دولت بوش برای تغيير رژيم ارائه داده بود
کشور های اروپایی خودشان با جنبشهای ملی و محلی سروکار دارند نمونه کشور اسپانیا ( اقلیم باسک، اقلیم کاتالونها) بریتانیا ( اسکاتلند و ایرلند) ایتالیا ( تیرول در شمال، سیسیلین و ساردینین) . و یا اعمال سیاستهای شوئینیستی سوئد دراِسکونه و سرزمین سامیها [ این دو بخش که یکی در قدیم بخشی از پادشاهی دانمارک بود که در سال ۱۶۵۸ میلادی پس از جنگ‌های بسیار طی یک پیمان صلح، به سوئد واگذار شد و در سال ۱۶۱۳ پادشاه دانمارکی ادعای خود را به بسیاری از سرزمینهای سامیها به سوئد واگذار میکند و وقتی هم مرز بین نروژ و سوئد در سال ۱۷۵۱ تعیین شد ، در سال ۱۷۶۶ نروژ و سوئد بخشهایی از سرزمینهای سامیها را بین خودشان تقسیم میکنند و در حال حاضر بخشهای تجزیه شده این سرزمین در سوئد ، نروژ و فنلاند و شبه جزیره کلا در روسیه است ] با وجودیکه زبان سامی از گروه از فینو-اوگریک است ولی یاد گیری زبان های سوئدی ، نروژی و فنلاندی و شبه جزیره کلا در روسیه برای سامیها زبان رسمی اجباری است . و یا اینکه محافل سیاسی فرانسوی کردها را «فراموش‌شدگان تاریخ» می دانند و به حقوق فرهنگی - زبانی کردها فکر میکنند ،اما در مورد اهالی جزیره کُرس معتقدند که ۲۰۰ سال زندگی مشترک آنان با مردم فرانسه کافی است تا اهالی کرس فرانسوی حساب بشوند ( اما اقوام در ایران که ریشه های تاریخی با قدمت ۳۰۰۰ ساله دارند ایرانی به حساب نمی آیند) جزیره کُرس با پیمان ورسای (۱۷۶۸) تحت کنترل فرانسه درآمد و پس از انقلاب فرانسه ضمیمهٔ خاک فرانسه شد. کرس در سال ۱۸۱۱ به عنوان یکی از ناحیه‌های فرانسه به مرکزیت شهر آژاکو رسمیت پیدا کرد و از این زمان به بعد از این زمان زبان فرانسوی در جزیره زبان رسمی شناخته شد و اهمیت زبان کرسی در فضاهای اداری و رسمی کمتر شد [ زبان کرسی یکی از زبان‌های رومی‌تبار است. این زبان در اصل یکی از گویش‌های توسکانی ایتالیایی است که تحت نفوذ شدید فرانسوی قرار گرفته‌است و در این جزیره امروزه چند جنبش سیاسی وجود دارد که خواستار خودمختاری بیشتر کرس و حتی جدایی از فرانسه هستند ] . آتش بیارهای معرکه استعمار بهتر است که بجای دفاع از حقوق اقوام تحت ستم در کشورهای جهان سوم و تراشیدن شاخ حقّ ملل درتعيين سرنوشت شان ، به فکر هويت و حقوق زبانی و فرهنگی و خواسته سیاسی خودمختاری ملتهائی باشند که به زورجنگهای استعماری گرفته اند به مفاد قراردادِ مایستریخ پایبند باشند تا در هويت اروپایی استحاله نشوند ؟ حقوق زبانی و فرهنگی اقوام در ایران که ریشه های تاریخی با قدمت ۳۰۰۰ ساله دارند را به حال خودشان بگذارند
پروژه پان ترکیسم
سياست منطقه ای تعدادی از کشورهای همسایه ایران همیشه گسترش و الحاق بخش هايی از سرزمين ايران به جهان عرب و یا امپراتوری رؤيایی ترك ها به قصد تشکیل دولت يك دست قومی بوده است و مهم ترین سیاست راهبردی در این مورد پیش برد طرح قوم گرايی برای تجزيه‌ كشور ایران از اهداف عمده پروژه پان تركيسم و پان عربیسم است. در دوره ترك های جوان در ارتباط با سقوط تزار و انقلاب 1917 روسيه ،پروژه پان تركيسم الحاق کشورهائی بود که جمعيت هاي ترك زبان داشتند بعد از سال 1908م انور پاشا از رهبرانی که تند ترین گرایش پان‌ ترکیستی را داشت و از طراحان درگیریهای قومی و فرمانده کل قوای دولت عثمانی در آسیای مرکزی بود ,در راستای نفوذ در بین گروه‌های ترک ‌تبار قفقاز و آسیای مرکزی سازمانی به نام «تشکیلات مخصوصه» بوجود آورد که تا پایان جنگ جهانی اول تبلیغ و پیشبرد عملی پان‌ترکیسم کار و اساس این تشکیلات مخفی بود و در ارتباط با انقلاب 1917 روسیه و سقوط تزاريسم در روسیه, در گرجستان، ارمنستان، آذربايجان و ترکستان تئوریسینهای پان ترک معتقد بودند که زمان آزادی «سرزمین پدری» و متحد کردن «ملت ترک» بوجود آمده بود و زمینه مناسبی ایجاد شده برای عینیت بخشی به رویای دیرینه امپراتوری عظیم جهانی ترک و در آپریل سال 1918 قفقاز از روسیه جدا میشود و به 3 جمهوری آذربایجان، ارمنستان و گرجستان تقسیم شد و جمهوری فدراتیو قفقاز موجودیت خودش را اعلام میکند 15سپتامبر1918 م سپاهیان ترک به فرماندهی نوری ‌پاشا شهر باکو را تصرف کردند و پان‌ ترکیستها در 27 مۀ همان سال در شهر تفلیس دولت خود را تشکیل دادند و به نام «جمهوری آذربایجان» اعلام استقلال کردند محمد امین رسول‌ زاده رهبر مساواتیان جمهوری جدید را «ترکیۀ کوچک» نام داد و اعلام کرد که این جمهوری با ترکیۀ بزرگ دارای مناسبات برادرانه است و خالده ادیب از نظریه پردازان پان ترک خطاب به مردم استانبول اعلام کرد که استقلال آذربایجان نخستین گام در برنامۀ پان ‌ترکیسم است . آذربایجان28آوریل1920م با ورود ارتش سرخ به باکو و تسخیرِ جمهوری آذربایجان به حکومت مساواتیان پایان داده شد انورپاشا برای ادامۀ مبارزه در سال 1921م به آسیای مرکزی رفت و فرماندهی شورشیان باسماچی را برعهده گرفت وآذربایجان ایران در سال‌ ۱۳۲۴بنام کارگران و دهقانان توسط ارتش سرخ آنهم به در خواست کميته های انقلابی انترناسيوناليزم پرولتری ا شغال شد
برندا شيفر محقق دانشگاه هاروارد آمريكا و صاحب نظر در حوزه قفقاز و خاورميانه در کتاب خودش به اسم ایران و چالش کیستی آذربایجانی میگوید، هويت اير انی در بين گروههای قومی ضعيف شده و سياست های قومی عاملی مؤثر در ميزان ثبات سياسی آينده ایران خواهد بود ، ظهور هويت آذربايجانی و مقابله آن با رابطه ميان مرکز و حاشيه و هم با تسلط فرهنگ و زبان فارسی در ايران، به يکی از مسائل مهم حوزه سياست تبديل خواهد شد و احتمالاً در پايداری تهران تاثير خواهد گذاشت . مطالعه كشور بزرگ و مؤثرایران به ويژه از نقطه نظر چالش امنيتی كه در منطقه و فرامنطقه با آن روبروست حياتی می باشد .....ناسيوناليسم قومی به عنوان فاكتوری عمده در زوال بسياری از كشورها وامپراطوريهای چند ملّيتی شناخته مي شود در بحث ارتباط ميان افول امپراطوريهای سلسله ای اطريش - مجار، امپراطوری عثمانی و امپراطوری روسيه و ظهور ناسيوناليسم ، ايران به ندرت در اين ليست قرار می گيرد ، عليرغم اين واقعيت كه دو سلسله ايرانی در قرن گذشته سرنگون شده اند . اين تحقيق تاکيد می ­کند که فاکتور قومی آذربايجان بايد بخشی از مطالعات جامعه ايرانی باشد و در ارزيابی پايداری حکومت ايران در نظر گرفته شود. علاوه بر اين بايد گفت که مساله قومی در ايران مساله­ای صرفا داخلی نيست و به صورت قابل توجهی از وقايعی که در بيرون از مرزها اتفاق ميیافتد ، همچون تاسيس حکومتهای قومی همچون جمهوری آذربايجان تاثير می پذيرد. استقلال جمهوری آذربايجان باعث تحريك برخی هم قوميها در فراسوی مرزها شد این حساسیت یعنی تاسيس دولت جديد می تواند باعث سياسی شدگی هم قوميهای خارج از مرزها نيز شود چرا كه تشكيل كشور جديد می تواند به عنوان راه حلی برای مشكل ملی گروههای خاص مطرح شود، سوال مهمی كه در اينجا مطرح می شود اين است كه آيا ايجاد ماهيت های سياسی می تواند تلاشی براي پايان كشمكشهای قومی باشد ؟ متداول ترين پاسخ در مواجهه با مطالبات قومی ايجاد ماهيت سياسی جدید است كه در اغلب موارد تاسيس يك كشور يا منطقه خودمختار است
فدرالیسم و ایران
دولت فدرال، يك نظام حقوقی و سياسی مختلط است .در دولت فدرال، مجموع دولتهايی است كه هر يك دارای سيستمی قانونی ويژه و مستقل است و بر سر ايجاد يك دولت مركزی به توافق رسيده‌اند،ولی قانون دولت مركزی قانون مسلط و قانون مادر (قانون اساسی) است که مسئول تصميم‌سازی و تصميم‌گيری در مورد «سياست خارجی» و «دفاع» است.دررژيم سياسی فدرالی قانونگزاری در دو مجلس انجام می ‌شود نمايندگان در هر فدراسيون، در انتخابات سراسری برای پارلمان فدرال بر اساس «جمعيت شمار» انتخاب می شوند.وجه تمایز دولت فدرال و دولت متحد اینست که در دولت فدرال ايالات حق قانونگزاری دارند در دولت‌های متحد حوزه اختيارات ايالات تنها حوزه‌ اجرایی و نه حوزه‌ قانونگزار است.اين تمايز درجه‌ قدرت نيست بلكه چگونگی به كار بردن قدرت و استقرار آنرا نشان میدهد
فلسفه سیاسی پیدایش فدراسيون در ارتباط با ايالتهائی بود که توان دفاعی نظامی نداشتند شبیه فدراسيون سوئيس در سال 1291 ميلادی که در برابر دشمن خارجی بوجود آمد و یا فدراسيون بادن در 1312 که در ارتباط با منافع مشترك اقتصادی و اجتماعی شکل گرفت و یا نمونه آلمان که قبل از استقرار فدرالیسم که از اتحاد شاهزاده نشینها و حکومت های محلی با هم یک سیستم واحد سیاسی فدرال را بوجود آورده اند و یا اتحاديه ايالت‏های آمريكا ، که در1783 بعد از استقلال کشور آمريکا ، اول از سيزده ايالت جدا از هم تشکیل شد ، ولی آنچه که در تاریخ آمریکا قابل تعمق است ، در انتخابات سال 1860 در ارتباط با با مساله برده‏داری ايالت‏های جنوبی وقتی شکست میخورند از اتحاديه ايالت‏ها خارج میشوند و در1861 اتحاديه جديدی به نام (کنفدراسيون ايالت‏های آمريکا) تشکيل میدهند که اتحاديه شمال به رهبری ابراهم لينکلن موضوع تجزیه ايالات متحد آمريکا را نمی پذيرد که متعاقب آن جنگ داخلی آمريکا شروع میشود . بنابراین چگونگی شکل گیری الگوهای موجود فدرالیسم در جهان نشان می دهد که بر خلاف نظر جریانات قومگرای تجزیه طلب ، سیستم فدرال از تصمیم چند کشور مستقل و ایالت های خود مختار جدای از هم برای وحدت سیاسی شکل گرفته و نه طرحی برای تجزیه بخش های یک کشور یکپارچه
اما فدرالیسم هم شبیه هر پدیده انسانی و اجتماعی نیازمند بستر ، باید دید آن جامعه زمینه و پیش نیازهایی در سطح اجرائی و در سطح تئوری دارد یا نه که بدون توجه به آنها سیستم سیاسی فدرالی شکل نمی گیرد و در ضمن طرف های ذینفع از مردم گرفته تا همه جریان های سیاسی اثرگذار، باید تعریف مشخص و مورد توافق از فدرالیسم داشته باشند ، البته نظام فدرالیسم ، بهترین راه حل برای مسائل اجتماعی و مدیریتی نیست ، یعنی که تمام سیستم های دموکراتیک ساختار فدرالی ندارند ، نمونه فرانسه و انگلیس، و تمام سیستم های فدرال هم دموکراتیک نیستند نمونه بارز آن جمهوری های شوروی سابق است که فقط اسمشان و شکل ظاهری شان فدرالی بود ولی در آنچه اجرا می شد تصمیم های کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی بود نه خواست دولت های محلی ، بنابراین هر چند که دموکراسی پیش نیاز فدرالیسم است اما این نمونه ها نشان میدهد که بین دموکراسی و فدرالیسم رابطه معناداری وجود ندارد
از پیش نیازهای اجرای سیستم فدرال در ایران وجود اراده جمعی و تمایل ذهنی مردم آنهم از راه های دموکراتیک است و گروه های سیاسی سراسری و محلی هنوز روی یک الگوی اجرایی مشخص فدرالی توافق ندارند و به فرض توافق آنان ، معلوم نیست چه مقداری از مردم سراسر کشور ایران – و نه فقط یک منطقه یا چند منطقه خاص مواجه می شود اجرای سیستم فدرال موافقند ، و از پیش نیازهای پایه ای تشکیل سیستم فدرال وجود دست کم دو جامعه سیاسی و یا ایالت مستقل که تمایل داشته باشند زیر لوای یک کشور متحد بشوند ، و در یک سرزمین یکپارچه تاریخی شبیه که قدمت چند هزار ساله زندگی مشترک زیر لوای سیستم سیاسی واحد دارند پیش کشیدن طرح اجرای سیستم فدرال خبر از ناآموخته گی و یا فریب کاری سیاسی آن افراد و یا گروه های سیاسی میدهد
در يك فدراسيون بزرگترين مساله چگونگی حوزه‌ی اختيارات دولت فدرال و دولت متحد و تصميم‌گيری در مورد سياست خارجی و دفاع است و در يك فدراسيون برای مشخص کردن سهم هر يك از حكومتهای فدرالی و منطقه ای از قدرت فاکتور مهم در توزيع قدرت سیاسی ,گستره جغرافيايی و جمعيتی , پارا متر تعیین کننده ای است
یکی از نهادی قدرت در يك فدراسيون كابينه است که تمام تصميم سازی های كلان كشور مانند بخش عمومی ، تخصيص منابع ، سياستهای پولی سياستهای نظامی و روابط خارجی در سطح آن صورت می گيرد ، بنابراین اگر قرار است موضوع نژاد و مذهب موضوع تعيين مرزها باشند بدلیل پراکندگی اقوام ایرانی در جغرافيای مشخص از خاك هم دیگر نمی شود به تعريف روشنی از فدراليسم برای گروههای قومی ساکن ایران دست پیدا کرد و در ضمن اگر بنا است در ایران موضوع نژاد و مذهب را مواجه کنیم با موضوع توزيع قدرت ، قطعا اقلیتهای قومی در فدراسيون آتی ایران در ارتباط با تصميم سازی های سياسی و قانون گزاری در سطح كلان بنا به توزيع دموگرافيك جمعيت [جمعیت شناختی]در بلند مدت بزرگترين بازندگان سيستم فدرالی خواهند بود
به گفتهء مولوی
از برون بر ظاھرش نقش و نگار
از درون انديشه ھای زار زار
شعر استاد شهریار
اختلاف لهجه ، مليت نزايد بهر كس/ ملتی با يك زبان كمتر به ياد آرد زمان
گر بدين منطق ترا گفتند ايرانی نه ايی / صبح را خواندند شام و آسمان را ريسمان
بر اساس آموزه‌های تحریف شده چپ / قومی چون مردم مناطق غیر فارس از نظر زبانی و نژادی هیچ ارتباطی با سایر مردم ایران ندارند، پس غیر ایرانی هستند بنابراین طرح فدراليسم و يا خودمختاری باید براساس براساس قوميت و نژاد و تنوع زبانی برای نقاط مختلف ايران در شکل بگیرد . هر چند که چنين نظامی قبلا" در ايران وجود داشته و به آن نظام ملوک الطوايفی ميگفتند اما با این پیش فرض ملت ایران و کشور ایران از هیچ گونه هویت تاریخی برخوردار نیست .اصولا فدراليسم و خودمختاری حکومت قومی/نژادی نيست و برداشت قومی/ نژادی و مذهبی از فدرالیسم پایه تئوریک ندارد، بحث بر سر کنترل و توازن قدرت بر مبنای حاکمیت مشترک است با این هدف که ايالتهای مختلف کشور قربانی توسعه ايالت مرکزی نشود و اين ربطی به نژاد ، زبان و غيره ندارد و برداشت. و اگر قوميت مبنای شکل گيری دولت قرار بگيرد بيشتر تقويت کننده نژادپرستی است . دولت بايد بر مبنای حقوق دمکراتيک شهروندی شکل بگيرد و نه قوميت و نژاد و مذهب . مگر هرکدام از 23 کانتون سوئیس به یک قومیت ، زبان یا مذهب خاصی تعلق دارد؟ و یا 50 ایالت آمریکا به 50 قومیت و مذهب خاص متعلق اند؟به اجرا گذاشتن طرح انجمنهای ايالتی و ولايتی برای تقسيم کردن قدرت مرکزی بین همه ايالتهای مختلف ايران در دوران انقلاب مشروطه ، نشان داد که ايران از جامعه عشيرتی گذر کرده و دوران جامعه مدرن دولت - ملت میگذراند . البته این برداشت جریانات تجزیه طلب و چپ / قومی از فدراليسم ناشی از درک غلط شان از فدراليسم و خودمختاری نیست . چپ بخوبی میداند که لنین در جزوه غرور ملی ولیکاروس ها گفته : ما به هیچ وجه طرفدار حتمی ملتهای کوچک نیستیم در صورت برابری سایر شرایط ، بدون چون چرا طرفدار مرکزیت و مخالف با ایدآل خردبورواژی در مورد مناسبات فدراتیوی هستیم . این راهکارمزورانه مقدمه‌ای برای تجزیه ایران است
واقعیت های زبانی و مذهبی و ترکیب جمعیتی شهرهای ایران نشان میده که خط کشیهای پیشنهادی گروهای تجزیه طلب با واقعیات همخوانی ندارد ، که اگر همه پرسی صورت هیچ وقت رای شهرهایی مثل ارومیه، کرمانشاه و میاندوآب سنندجی ها و کرمانشاهی ها و ایلامی ها هماهنگ نیست دوم اینکه ترکیب گروه های سیاسی وفعالان سیاسی ایرانی در داخل و خارج از کشور نشان میدهد که تعریف یکدستی از فدرالیسم ندارند ، و اینکه در ایران اقليت‌های مذهبی ‏ارمنی‌ها آسوری‌ها و يهودی‌ها و واحدهای کوچک ملی هست که در درون مناطق اقوام دیگر زندگی میکنند شبیه اقلیت کرد ، تات‌ها و طالش‌ها در آذربايجان ، اقلیت آذری در کردستان و اقوام غیر عرب که درصد جمعیتی بیشتری از اعراب را تشکیل میدهند در خوزستان که همین ‏واحدهای ملی - مذهبی خواهان حق تعيين سرنوشت و داشتن فرهنگ خودشان هستند و در مطابقت با همان اصول موجهی که گروهای جدائی طلب به آنها استناد می‌کنند در جامعه جدید باید حق جدایی طلبی را برای این ‏واحدهای ملی - مذهبی مجاز بدانند
بنابراین با فدراتیو و یا خود مختار کردن منطقه آذربایجان تکلیف اقلیت کرد ، تات‌ها و طالشی در آذربایجان چه می شود و با فدراتیو و یا خود مختارکردن منطقه کردستان تکلیف اقلیت آذری چه می شود و با فدراتیو کردن استان خوزستان تکلیف اقوام غیر عرب چه می شود؟
با توجه به يك ‌پارچه نبودن بافت قومی مناطق ایران و وجود واحدهای کوچک ملی در درون مناطق اقوام چالشهای جدی تاثیرات تخریبگر جدایی‌سازی قومی بروی این مناطق به اندازه قد قواره تجزیه ایرا ن سنگینی میکند.در این مورد به چند نمونه ازچالشهای جدی که به شکل مسأله قومی -ارضی بر سر هژمونی قدرت درکردستان و آذربایجان ایران خودش را نشان داده اشاره میکنم ، که اجرای سیستم فدرال را بر پایه مرز بندیهای قومی نا ممکن میسازد
جمع شدن دفاتر قاضی محمد در سال ۱٣۲۵ از مناطق تحت نفوظ پیشه وری
فرقه پیشه وری با دایر شدن شعبه های حزب دمکرات کردستان در آذربایجان غربی درسال ۱۳۲۵مخالفت خیلی شدیدی میکند بطوری که این مخالفت جز درسطح رهبری دو حزب نمیتوانست حل بشود ، بنابراین قاضی محمد به دعوت پیشه وری به تبریز میاد که بعد از مذاکره با رهبران فرقه آذربایجان،قاضی محمد مجبور میشود که دفاترش را در شهرهای آذربایجان غربی ببندد و به حوزه قومی خود ش برگردد،اما درس اخلاقی-سیاسی که از این واقعه میشود گرفت این که رفتار سیاسی پیشه وری که مخالف با دایر شدن فاتر حزب دمکرات کردستان در آذربایجان غربی بود نشان داد که فرقه دمکرات آذربایجان حاضر نیست حتی در شرایطی که به اصطلاح حکومتی مردمی در آذربایجان بنا کرده ،حقوق سیاسی کردها را به رسمیٌت بشناسد و حاضر نیست هژمونی قدرت درآذربایجان ایران را با کردها به رهبری قاضی محمد تقسیم کند، آنهم از طرف فرقه ای که ادعای دمکرات بودن را داشت ،مگر نه اینکه آن بخش از ایران متعلق به همه ملت است بویژه خلق کرد جنگ قومی درسال 58 در منطقه نقده ، دراساس در رابطه با کنترل ارضی بعضی مناطق مورد اختلاف بین کرد و ترک بود که که در جریان این جنگ قومی – ارضی تعداد زیادی کشته شدند،جنگ بین کومه له وحزب دمکرات کردستان ایران در سال 1363 که بعد از سه سال با تحمیل خسارتهای زیاد و غیر قابل جبران به جنبش کردستان تمام میشود،حمله حزب دمکرات به مقر سازمان پیکار در سال 60 در شهر بوکان که تو این درگیری 3 نفر از پیشمرگه های پیکار کشته میشوند،
پلاتفرم جنبش فدرال- دموکرات آذربايجان آمده : که دولت محلى ترکها در سرزمينهاى تاريخى آذربايجان ايجاد مى شود و ترکان خراسان، ترکان جنوب ايران و ترکان قشقايى در استان فارس حق برپائى حاکميتهاى محلى خود را دارا مى باشند . آیا دیگر اقوام هم حق ايجاد دولت محلى در آذربایجان دارند ؟ یک نمونه دیگردر ارتباط با نقشه خاورمیانه جدید ، کردها بسیاری از مناطق غرب ایران را ضمیمه خاک کردستان کردند و حزب استقلال آذربایجان جنوبی ۲۸ اکتبر -۲۰۰۶ بیانیه ای بسیار تند و تحدید آمیز صادر میکند با این محتوا : ۱- حزب استقلال آذربایجان جنوبی , اراضی آذربایجان را با هیچ شخص یا گروه مذاکره نخواهد کرد 2- اسم این منطقه برروی خودش هست آذربایجان غربی 3- اگر می خواهید در صلح و آرامش همسایه باشیم باید از این ادعاهای مالیخولیائی دست بر دارید در غیر این صورت به آذربایجان اعلان جنگ می کنید که آنهم به نفع شما نخواهد بود ۴- از اراضی آذربایجان حتی یک سانتیمتر هم که باشد به احدی واگذار نخواهد شد ۵ - حزب استقلال آذربایجان جنوبی بعنوان حق طبیعی , ملی و بین المللی خود تا آخرین قطره خون از تمامی خاک آذربایجان دفاع خواهد کرد . جریان پان عربيسم هم بیکار ننشسته حتی بلوچستان راجزئی از سرزمين های عربي می داند رياض نجيب الريس پژوهشگر عرب ساكن پاريس، مدعی شده که اعراب برای رهاسازی بلوچستان از خاك ايران باید تلاش کنند است تا دوباره هويت به اصطلاح عربی بلوچستان به جای خودش برگردانده بشود
سایت حرکت بيداری ملی آذربايجان با مسئولیت محمودعلی چهرگانی مینویسد
فاشیسم فارس با بدست گرفتن حاکمیت در اراضی تاریخی ملت ترک آذربایجان از طرفی با غارت و چپاول معادن آذربایجان و از طرفی هم با محو زبان و فرهنگ ملت آذربایجان نزدیک به یک قرن است که سعی در نابودی کامل ملتی بنام ملت ترک آذربایجان دارد ، ولی کُردیزاسیون آذربایجان را نباید کمرنگ جلوه داد ، اشغال آرام آذربایجان بیشتر در شهرهای جنوبی این استان قوشاچای(میاندوآب) و سولدوز(نقده) بیشتر مشاهده می شود ، با نگاهی به نقشه قومی و نه تاریخی آذربایجان جنوبی اثرات این مهاجرتها را خواهیم دید و آذربایجان جنوبی به لحاظ ترکیب قومی شهرهای جنوب غربی خود را تا حدودی از دست داده و این روند همچنان از جنوب غرب به طرف شمال غرب(اورمو، سلماس، خوی و ماکی) در حال سرایت است ، اگر موضوع اشغال آرام اراضی تاریخی آذربایجان جنوبی از سوی ملت تاریخ ساز آذربایجان جدی گرفته نشود در آینده‌ای نه چندان دور به بحرانی حتی خطرناکتر از قره باغ و کرکوک تبدیل خواهد شد. دکترین چهرگانی از تئوریسینهای قوم گرای تجزیه طلب : ۱-خواسته فدرالیسم سیاسی ۲-خواسته فدرالیسم قومی ۳- تغییر فدرالیسم به کنفدراسیون -۴ جدایی از ایران و الحاق به جمهوری آذربایجان
حزب حیات آزاد کردستان
نظرات سیاستهاى رادیکال فعالین سیاسى آذری، در قبال کردها برخاسته‌ از دل عقاید و نظریات پان ترکیسم است ،این گرایشها برای لاپوشانى حس حقارت ناشى از تجاوزگرى شوئینیسم فارس است که با بکارگیرى ادبیات پان ترکیسم علیه‌ جنبش کرد قصد جبران دارند که مطمئنا هیچ نتیجه مشخصى را در بر نداشته‌ و در اینده‌ى پیش رو، فضایى نامناسب را در راستاى ضدیت با ناسیونالیسم کردى ایجاد خواهد کرد،فعالین سیاسى آذری، بجای تهدید کردها با چنگ و دندان برای‌ حفظ مناطق مورد ادعاى طرفین، باید بپزیرند که‌ نخستین گام در جهت حل مسائل ارضی تعیین مرزهاى مناطق کردنشین وآذری نشین است
یک پرسش ؟
این تجربیات و حوادث تلخ تاریخی نشان از نکو بودن بهار فدرالیسم قومی برای مردم ایران دارد و این خط و نشان کشیدنهای قومی- ارضی ازنتایج همان آشی که قدرت های جهانی برای ‌اقوام ایرانی پختند ، صد البته با یک وجب روغن تجزیه طلبی برای تمامیت ارضی ایران .این چند نمونه از درگیریها ، نتیجه سیاست "هژمونی" طلبی در کردستان ایران بود . آیا با این چنین الگوهاى رفتارى و فکری متاثر از اندیشه‌ شوئینیسم قومی و نژاد پرستانه ، که با ادعای داشتن مالکیت مطلق بر آذربایجان واینکه وظیفه ترکها است که از ورود كردها به منطقه جلوگیری کنند تا تغييری در تركيب جميعيتی - نژادی پاک ترکهای آذربايجان بوجود نیاورند میشود به مصاف چالشهای فدرالیسم که مقوله ای است در ارتباط با کنترل و توازن و تقسیم قدرت است رفت ؟ فدرالیسم یک پروسه و فرایند تاریخی است که در بستر مناسب خودش شکل میگیرد و اگر ذهنیت مردم ایران برای این پدیده سیاسی- اجتماعی مدرن آماده نباشد ،نتیجه ای جز جنگهای قومی- ارضی برای جامعه ایران به بار نخواهد آورد
موضوع حق بهرمندی افراد از آموزش زبان مادری
به قول ماکیاول:گاهی باید کلمات در خدمت پوشاندن واقعیات باشد اما این امر باید به طریقی انجام گیرد که کسی از آن آگاه نگردد
در ساختن و آفرينش ھای فرھنگی – ادبی زبان پارسی ھمه ايرانيان مشارکت داشته اند و در اين ميان سھم آنان که از ارّان و آذربايجان برخاسته اند کم نيست،ميرزا آقا تبريزی، و کسروی که از اولین طرح کنندگان و آورندگان انديشه ھای جديد درباره ايرانيت، دولت ملی، احيای عظمت پيشين ايران و زبان فارسی و آموزش فراگير ملی در ايران بودند, دولت برآمده از انقلاب مشروطيت ايران که بر اساس آرمان تجدد و نوخواھی سربرآورده بود نظام آموزشی سراسری و رايگان و ملی خود را بر زبان فارسی استوار کرد , زبانی که زبان دانش و انديشه و فرھنگ و ادب و عرفان و سياست بود ، زبان مفاخر بزرگ ادبی ، فرھنگی تاريخی ، فلسفی مثل نظامی گنجوی و خاقانی و قطران و صائب و شھريار که از ولايات اراّن و آذربايجان بودند و شاھکاريشان را به زبان فارسی آفريده اند
از نظر تاریخی زبان پارسی از چند طرف مورد تازش قرار داشته و دارد، متجاوزین عراب و ترک و مغول، به ‌خوبی نقش زبان پارسی را در اتحاد و یکپارچگی مردم ایران از هر قوم و مذهب میدانستند و نفوذ فرهنگی ایران را مانعی سر راه حکومت تجاوز گرخودشان میدیدند و یکی از مهمترین پیش‌ شرطهای بیان هویت جدید از بین بردن این نفوذ فرهنگی-زبانی بود.به همین دلیل است که متجاوزین ازاول تمام سعیٌشان را برای از بین ببرد ن زبان‌ها و لهجه‌های رایج در ایران بکار بردن تا با تغییر در ساختار فرهنگی و اجتماعی مناطق اشغال شده ، مردمان این مناطق را بر پایه‌ نیازهای استعماری خودشان بسازند بنابراین نوک حمله‌ی خودشان را متوجه زبان پارسی کردند
در منطقه قفقاز و اران سابقه‌ای تاريخی حساسیت نسبت به موضوع نفوذ زبان فارسی و اهميت بخشيدن به موضوع زبان جداگانه بر میگرد به الحاق سرزمين‌های قفقاز به روسيه تزاری در دورة قاجار.حيات فرهنگی جمهوری جعلی آذربايجان تحت نفوذ تمدن ايرانی قرار داشت. طبقات تحصيل كرده به طور كلی از زبان فارسی و ادبيات آن استفاده مي‌كردند، اين ارتباط فرهنگی ميان سرزمين‌های تازه الحاق شده و همسایه هنوز قدرتمند آن ايران، روس‌ها را ناخشنود می ساخت و به همين دليل تصميم گرفتند با حمايت از گسترش فرهنگ ترك اين نفوذ را درهم بكوبند و در دوران روی كارآمدن کمونیستها ،آنها هم تلاش كردند تا كاشته‌های تزاری روس‌ را بردارند
در حال حاضرهم در راستای اهداف تجزیه طلبی جریانات قوم گراه موجه ترین بستری که روی آن سرمایه گذاری کردند مسئله فرهنگی- زبانی را پاشنهء آشيل برای جامعه ايران کردند و در صدد رسمی کردن زبان ترکی در آموزش و پرورش و ساختار اداری ایرن است. و دراین ارتباط مدعیند که بسط زبان فارسی مديون يورشگری و تجاوزکاری قوم وملتی به نامِ فارس بوده است. در مورد اين دروغ بزرگ و بی پايه تاريخی بايد گفت برعکس اين زبان، فرھنگ و ادب و تاريخ ايرانی بوده که مورد تجاوز قبايل و سلسله ھای متخاصم ترک يا مغول يا عرب نژاد در امتداد تاريخ قرار گرفته و بارھا شھرھای ايران را ويران کرده اند از اھالی تبريز و مراغه و زنجان بگيريد تا برسيد به نيشابور و زاھدان و کرمان و اصفھان و ری و قزوين. مردم ايران قرن ھاست که بھای اين تاخت و تازھای خانگی شاھان و اميران, ترک , تاتار , مغول و عرب را پرداختند شھر تبريز دست کم سه بار به وسيلهء لشکر تجاوزکار سلسله ھای ترک و عثمانی اشغال و ويران شده و مردم آن کشته شدند, ايرانی رعیت و خراج گذاراميران ترک وعرب بود و از کله ایرانی منارھای اين دو قوم متجاوز ساخته شد پس بدھکاران به اين سرزمين نه زبان فارسی و اقوام فارس ھمچنان که تاريخ گواھی می دھد اگر چنين شمشيری وجود داشته بر دوش اقوام متجاوزی است که یا از دور ترين نواحی آسيای مرکزی سرازير شده بودند و یا از دشت ھا و بيابانھای خشک حجاز آمدند، جغد شوم بجای مانده از سياست شوم آسمیلاسیون فرهنگي اقوام متجاوز را که در خرابهای زبانی و فرهنگی ايرانی بيتوته کرده را در گفتار فردوسی دربارهء حملهء اعراب،از زبان سردار ايرانی، رستم فرخزاد، در نامه ای که به برادرش نوشته ميشود دید
زدھقان ( يعنی ايرانی ) و از ترک و از تازيان نژادی پديد آيد اندر ميان
نه دھقان ، نه ترک و نه تازی بوَد
سخن ھا به کردار بازی بود
به گفته سعدی
چو آب می رود اين پارسی به قوّت طبع
نه مرکب