Share  
balatarin
 
  هفت مانع سیاسی در فراگیری جنبش

ابوالحسن بنی‌صدر

ابوالحسن بنی‌صدر نخستین رییس جمهور ایران در تازه ترین سخنرانی خود در جمع ایرانیان مقیم هامبورگ به بررسی «هفت مانع سیاسی همگانی شدن جنبش مردم ایران» و راه حل هایش پرداخته است؛ آنچه در پی می آید مقدمه مکتوب و متن کامل سخنرانی اوست که برای انتشار به میهن سپرده شده است:

بحث خود را اینطور آغاز می کنم. یاد آوری می شوم که رژیم ایران تک پایه است چون تنها بر پایه روحانیت و آنهم روحانیت قدرت مدار استوار است، ابزار کارش هم در آمد نفت و نیروهای مسلح است. در قرن بیستم تمام رژیمهای تک پایه از پا در آمدند، یکی از آنها هم بر جا نماند. این رژیم هم اسباب حیات را از دست داده و به عنوان یک رژیم تک پایه محکوم به رفتن است ولی چنین نیست که اگر رژیمی اسباب حیات از دست داد خود به خود از بین برود، جنبش می خواهد، حرکت می خواهد و جانشین می خواهد. بسیاری از رژیمها بوده اند که در همین وضعیت توانستند مدت درازی ادامه حیات بدهند، به لحاظ اینکه مانع ها برداشته نشده، بدیل و یا جانشین عرض وجود نکرده، جامعه به یک تصمیم روشن نرسیده، هدف را روشن نکرده و تردید، تزلزل، ترس و ناتوانی در پیشنهاد یک بدیل سبب شده آن رژیم به حیات خود ادامه دهد.

از فراوان موانع، هفت مانع را فهرست میکنم و امشب با شما در میان خواهم گذاشت:

اولین مانع، طرز فکرها و اندیشه های راهنماست که مساعد با حاکمیت جمهور مردم نیستند. عموما توضیح دهنده حاکمیت بر مردم هستند. حالا هر کدام به یک سیاقی، آنهایی که روحانی اند ولایت مطلقه بر مردم، نخبه های لیبرال معتقدند مردم بر فرض اینکه حق رای به آنها بدهیم، در حد اینست که نخبه ها را برگزینند که بر آنها حکومت کنند. چپ ها هم آنهائی که دیکتاتوری پرولتاریا را رها کرده باشند، عموما بیان روشنی در باب حاکمت جمهور مردم اظهار نکرده اند، گرچه خوشبختانه برخی از گرایشهای چپ بسوی حاکمیت جمهور مردم حرکت کرده اند، یک مشکل اینست که البته توضیح خواهم داد.

مشکل دوم؛ اینکه که ما می گوئیم، حاکمیت جمهور مردم و یا ولایت جمهور مردم به اصطلاح من، موضوعش چیست؟ خود جمهور! تلقی ما از جمهور کیست؟ و موضوع حاکمیت جمهور مردم کدام است، این استقرار حاکمیت جمهور مردم چه موانعی دارد؟

مسئله سوم – ترس از خلاء است، عامل بسیار بسیار بزرگی است، عموم جریانها این ترس را القاء می کنند، اگر این رژیم برود چه می شود.حالا مسئله اصلی این نیست، مسئله اصلی این است که این دولت چگونه اداره شود.

مانع چهارم ، رابطه سازمانهای سیاسی با یکدیگر و رابطه آنها با مردم است.

مانع پنجم، ابهام گرائی در قلمرو سیاست است.

مانع ششم اینکه مخالفان رژیم، در صفت اپوزوسیون دادن به خودشان به این صفت بسنده کرده اند، به عنوان نیروی سیاسی، به عنوان گرایش های سیاسی کیستند و چه می گویند و چه می خواهند، دست کم برای مردم ایران معلوم نیست. همینقدر می گویند اینها مخالف رژیم اند.

مانع هفتم، سرگردانی در مسئله روش است، خب چه روشی به کار ببریم؟ فرض کنیم که همه موانع قبلی را حل کردیم، حالا با چه روشی تحول از استبداد مطلقه فقیه به مردم سالاری را ممکن بگردانیم؟

این هفت مانع و راه حل هایش را به ترتیب موضوع بحث قرار میدهم:

مانع اول؛ اندیشه های راهنماست و این که آنهایی که به ولایت فقیه معتقدند و این مساله را بر کشور حاکم کردند تنها نیستند و طرز فکرهای دیگر هم نخبه‌گرا هستند.عموما درس خوانده های ایرانی مردم را عوام و نادان میدانند و میگویند بلاهایی که سر ایران میآید از نادانی مردم است و برای خودشان هیچ نقص و عیبی نمیبینند و اگر مردم ایران نادان هستند پس دموکراسی بی معنی است و چطور باید مردمی که نادانند و فرهنگ دموکراسی را هم ندارند، دموکراسی را تصدی کنند؟

در کشورهای دنیا هم این مشکل وجود داشته است، در امریکا، اروپا و آسیا، اما راه حل پیدا کرده اند؛ در ایران راه حل پیشنهاد شده اما عمومیت پیدا نکرده است. در اروپا دوره ای، دوره ی پیدایش ایده ئولوژیک هاست و از میان آنها بعضی هایشان با دموکراسی مساعد بوده است.

بنابراین نخبه ها که سازنده و پیشنهاد دهنده ایدئولوژی بودند بنا را بر نادانی مردم نگذاشتند؛ ما گفتیم که رژیم ایران رژیمی تک پایه است و اگر جایگزینی هم بیاید آنهم تک پایه خواهد بود مگر این که یک پایه مردمی که همان حکومت مردمی است پیدا کند مثل دموکراسی های غربی و ما امیدمان این است که از غرب عبور کنیم و دموکراسی هایی بر میزان عدالت اجتماعی به ترتیبی که جمهور مردم از حق حاکمیت به تمام معنا برخوردار شوند به دست آوریم.

اما در غرب این تحول رخ داده است؛ از قرون وسطی و ضدیت کلیسا با حقوق و کرامت و آزادی انسان تا تحول خود دین و ثانیا پیدایش اومانیزم و تحولش تا عصر روشنگری و انقلاب فرانسه. این مجموعه تحول فکری انجام گرفت و طرز فکرهای راست و چپ به تدریج با دموکراسی و حاکمیت مردم همراهی کردند و موافق شدند، حتی اعضای کمونیست اروپایی به دوران ضعف برسند دیکتاتوری پرول تاریا را رها کردند و با حاکمیت مردم سازگار شدند.

در آسیا هم مثال هند و اندیشه گاندی را میبینیم که امکان داد جامعه و نخبه هایش از دید ولایت و حاکمیت بر مردم تبدیل به سخنگویان و مدافعان حاکمیت مردم شدند و حزب کنگره تشکیل شد و یک دموکراسی نیز پیدا شد. راجع به کم و کیف این دموکراسی بحث زیاد است اما فعلا چیزی هست قابل تحول در حالیکه ما بعد از سه دهه که از انقلابمان میگذرد آن «چیز» را نداریم که بگوییم قابل تحول است.

پس در جاهای دیگر هم این جریان طی شده است که در ایران هم باید طی شود؛ گرایش های فکری حق حیات دارند اما باید اشتراکی در حاکمیت مردم و ولایت جمهور مردم پیدا کنند.
اما این ولایت جمهور مردم که میگوییم از این جهت است که کلمه حاکمیت که عنصر قدرت است در آن وجود ندارد و بر اساس برادری است و سرنوشت مردم دست خودشان باشد.

وقتی میگوییم ولایت جمهور مردم، موضوع این دموکراسی چیست که در جای خود به آن خواهم پرداخت.
آنچه که ما میگوییم جمهور مردم، یعنی همه مردم، صرف نظر از زن یا مردم بودن، این قوم یا قوم دیگری بودن، به این گروه اجتماعی یا گروه دیگری تعلق داشتن، یا مسلمان یا مسیحی و تعلقات مذهبی داشتن، حاکمیت جمهور مردم وقتی تحقق پیدا میکند که همه اینها سهم و حقوق برابر داشته باشند در اداره جامعه.

ویژگی های این ولایت جمهور مردم را در یک نوشته ای انتشار پیدا کرده است در نشریه انقلاب اسلامی که موضوع بحث این جا نیست.

وقتی از فقیهی میپرسند شما ولایت چه را دارید میگوید من ولایت فقه را دارم یعنی باید فقه را اجرا کنم و این بدان معناست که موضوعیتش فقه است که البته آنچه اجرا نشد همان اسلام و فقه است اما موضوع ولایت مردم چیست؟ این باید محتوایی باشد که جمهور مردم بتوانند به آن عمل کنند.

آیا انتخابات موضوع و شرکت در انتخابات ولایت جمهوریت مردم است؟ در ایران مردم را با انتخابات فریب میدهند و میگویند «حق رای» در حالیکه رای دادن حقی نبوده بلکه وسیله ی اعمال حق است تازه وسیله رسا و خوبی هم نیست چون حاکمیت را نمیشود از کسی گرفت و به دیگری داد.

استعداد رهبری ذات هرکسی است این قابل انتقال به غیر نیست پس وقتی شما گفتید که حاکمیت مردم باید به مردم گفت موضوع حاکمیت این است که فرد فرد شما در رهبری اداره کشور در درون مرزها و خارج از مرزها شرکت دارید و حقوق انسان که مال هر انسان و ولایت بر خویشتن است و اگر بر وظائف خودش عمل کند ولایت خود را بر خویشتن عمل کرده است.

حقوق انسان بر جامعه نیز حقوق ملی است؛ از سال ۲۰۰۲ این بحران نفت تا امروز شروع شده و بنابر اظهارات ویکی لیکس، احمدی نژاد هم وعده جنگ نهایی با آمریکا را در خاک ایران قرار داده است یعنی به بحران اتمی قناعت نمیفرمایند و میخواهد این کشور را در لبه پرتگاه جنگ نگه دارد و مردم از چه خبر دارند از این جنگ؟ اصلا بر سر چه جنگ دارند؟ نمیدانیم.

همین اتمی که این همه داستان و هزینه شده، از هزینه اش مردم عادی خبر ندارند و این که موضوع هزینه ها چه بوده؟ آن را هم نمیدانند. وعده داده اند این نیروگاه به زودی راه میافتد، کسی هم خبر ندارد و نمیداند بهای این کیلووات برقی که از این نیروگاه مردم بپردازند را هم نمیدانند. هیچ کدام از این مسائل را مردم ایران نمیدانند یعنی مطلقا بر سرنوشت و حقوق خود اطلاع هم ندارند پس این موضوع جمهور و موضوع حاکمیت یا ولایت است.

آیا تنها رژیم مانع است؟ بله رژیم مانع است اما غیر از رژیم موانع دیگری هم وجود دارد.
موانع در مورد بیان راهنما را دیدیم، اما موانع قومی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی هم وجود دارند تا ولایت جمهور مردم تحقق پیدا کند.

سه دفعه انقلاب کردیم چرا دموکراسی را پیدا نکردیم؟ زیرا به موانع نپرداختیم و برای برطرف کردن آنها هم نکوشیدیم.

برخی از این موانع را عرض میکنم

مانع اولی امتیازی که نخبه های جامعه استبدادی برای خودشان قائلند که البته در غرب هم نخبه گرایی وجود دارد، جامعه سرمایه داری اسمش با خودش است و شدید هم نخبه گراست اما نخبه های اینجا مدعی هستند که نمایندگی میکنند از حاکمیت مردم، اینها به مردم برنامه پیشنهاد میکنند در وقت انتخابات و مردم هم رای میدهند و انتخاب میکنند و از لحاظ نظری حق تصمیم را مردم دارند و به کار هم میبرند.

ما در اوایل دموکراسی نیستیم و این ها مدعی هستند که جلو آمده اند، نامزدها برنامه ارائه میدهند به مردم، مردم هم به برنامه رای میدهند یعنی حاکمیتی که قابل انتقال نیست را خود به کار میبرند یعنی ما رای میدهیم که این برنامه در این چهار یا پنج سال انجام شود.

حالا کسی که انتخاب میشود آیا برنامه هایش را اجرا میکند یا نه بحث دیگری است که غالبا هم از کل برنامه اگر یک یا دو موردش اجرا شود. اما از لحاظ نظری گفتم نه از لحاظ عملی.

آنها هم میگویند ما منتخبان مردم هستیم و اجرا میکنیم تصمیمی را که مردم گرفته اند. خوب به این ترتیب از لحاظ نظری پیشرفتی شده است اما در جامعه های ما، نخبگان خودشان را نماینده نمیدانند و بسیاری خود را قیم میدانند مثل روحانیون حاکم چون مردم نادانند، و آنهایی که در حکومت نیستند با صرف نظر از جنبه خوب و بد و به صورت عینی و علمی بررسی میکنیم، به خودشان رسالت میدهند مثل قول شاه سابق که میگفت من ایران را ولو به زور به دروازه تمدن بزرگ خواهم رساند یعنی او رسالتی بر خود قائل است که این مردم نادان را ولو به زور به دروازه تمدن برساند و این با حاکمیت مردم در تضاد است.

آقای صالحی معتقدند این نخبگان ضد رشد و مدرنیته و تجدد هستند زیرا مانع از تحقق حاکمیت مردم اند و خود را جانشین مردم میکنند.

این است که در واقع در جامعه های زیر سلطه استبداد، نخبگان عامل رشد و تجدد به معنای درست کلمه که نیستند.

چطور میتوان این مساله را حل کرد؟

از دو راه باید حل شود اول این که نخبگان را قانع کنیم که دنیا را تماشا کن، و اگر میخواهی ایران را مثل غرب کنی خودت هم مثل نخبگان غرب بشو؛ جانشین مردم نشو و به نمایندگی مردم بسنده کن.

اما راه جدی تر این است که یک آدمهایی با پذیرش اندیشه حاکمیت مردم پرورده شوند، وارد صحنه شوند و بقیه را هم با خود همراه کنند، در جوامع دیگر کدامیک از این دو موفق بوده است؟

در جامعه هندی به طور مسلم راه دوم موفق بوده است، گاندی و همکارانش بر این خط عمل کنند و نخبگان هم ناگزیر شدند به همین خط بپیوندند.

در ایران و در جریان مصدق هم در همین راه قدم برداشته و تا وقتی این روش را داشته موفق بوده و اگر دقت کنیم از یک جایی کسانی که ولایت بر مردم را حق طبیعی خود میدانستند از نهضت ملی جدا شدند، به دشمن پیوستند و کودتا کردند.
ما یک عیب عمومی داریم و هر کس میخواهد خود از سر تجربه کند و تجربیات را پی نمیگیریم تا به نتیجه برسیم، اگر تجربه مصدق را پی بگیریم یک مشکل بزرگ را حل کرده ایم.

در انقلاب الجزائر هم گرایشات مختلفی بودند، جریانی آمد و انقلاب را راه انداخت و بقیه هم خود را با او تطبیق دادند و از دید من راه حل مناسب این است.

ما برای یک جنبش همگانی یک مشکل عینی و روزمره داریم؛ جنبش زنان، کارگران، دانشجویان، معلمان، دهقانان و …

اینها جدا جدا برای خودشان حقوقی قائل میشوند و برای حقوق خودشان هم مبارزه میکنند اما یک مجموعه حقوق ندارند؟ و اینها از این مساله غافلند و یادشان میرود که اگر حقوق ملی را نداشته باشند نمیتوانند به حقوق خودشان برسند. وقتی زن و مرد حقوق انسان نداشته باشد چطور خانمها میخواهند حقوق خود را به دست بیاورند و این یک مانع مهمی برای جنبش همگانی است.

در همین جنبشی که شد، بازرگانان، دهقانان و کارگران شرکت نکردند در نتیجه رژیم توانایی سرکوب را داشت و به کار برد، اسناد ویکی لیکس هم میگوید آنهایی هم قرار بوده رهبری کنند عامل ترمز شدند و باعث شدند که جنبش بخوابد و فعل و انفعالات رژیم بی مانع و مزاحم انجام گیرد.

اگر میخواهیم این مشکل را حل کنیم باید مدام به تمام اقشار یادآور شویم که ممکن است به رژیم امتیازاتی دهد که اجازه این جنبش همگانی را ندهد و جامعه به عنوان جامعه اعمال حاکمیت کند و این حتما شدنی است و الان یارانه مستقیم یک هدف سیاسی اش کنترل جامعه است و وقتی ماهانه به قشرهای فقیر درآمد به حسابشان میریزد هر چند که امروز میگوید بدون اجازه من حق خرج کردن هم ندارید و وقتی در کنفرانسی از او پرسیدند کی باید خرج شود گفت خودمان هم نمیدانیم و وقتی مشخص شد به شما هم خبر میدهیم.

ولی این در واقع از لحاظ سیاسی به خاطر کنترل جامعه است و این باید به جامعه توضیح داد که حقوق ملی و انسان اینها هستند، حقوق کارگر، زنان و دانشجویان این گونه تحقق پیدا میکند و این بخش از توضیحات را کسانی که باید این کار را بکنند یا بسیار کم میپردازند یا اصلا نمیپردازند.

مانع سوم، ترس از خلاء است؛ همه ما میدانیم سالهاست میگویند اگر این رژیم برود ایران افغانستان یا عراق میشود، از لحاظ فرهنگی هم ترس از خلاء بدترین ترسهاست؛ کسانی که از سازمان سیاسی بودند و میخواستند به جهاتی جدا بشوند میدانند من چه میگویم. وقتی میخواهد از سازمانی که آنچه که فکر میکرد نیست جدا شود ترس از این که بیرون این سازمان خلاء است او را فلج میکند. خیلی ها هستند که از ترس در همان سازمان میمانند و دم هم نمیزنند زیرا مخالفت موجب شناسایی و اخراج میشود و اخراج هم افتادن در خلاء است خصوصا سازمانهای اقتدارگرا هستند یعنی رهبری همه کاره است و اعضا هم آلت ول هستند.

این ترس را در سطح جامعه مطرح کرده اند که اگر این رژیم برود خلاء میشود، ما بارها پرسیده ایم از کسانی که این ترس را مطرح کرده اند که اگر شما این ترس را میشناسید چرا کاری نمیکنید که این چه کنیم جواب پیدا کند که اگر گفتند این رژیم برود چه میشود بگوییم آن بد میرود و این خوب می آید اما به آنهم نپرداخته اند.

آن ترس از خلاء توسط مردم پر شده است و بی معنی است، وقتی هم مردم عمل نمیکنند ولو این که همه اسباب رفتن رژیم هم باشد ترسی وجود ندارد و حاکمیت هم سر جای خودش باقی است.

آنچه که این منطق صوری مانع از دیدنش میشود و مشکل اساسی است، تصدی دولت است؛ بسیاری میگویند این جهان، به قول فردوسی «جهان تا جهان جای زور است و بس، مکافات بی زور گور است و بس»، دنیای قدرت است و اگر این رژیم برود جایش را به دولتی میدهد که آنهم قدرت است و چیزی تغییر نمیکند پس بیخود به خودمان زحمت ندهیم و زندگیمان را بکنیم.

این مشکل را چگونه حل کنیم؟ مثلا ما انقلاب کردیم و میخواستیم دموکراسی و حتی دموکراسی شورایی برقرار شود اما دوباره استبداد شد زیرا ما دانش این که دولت دموکراتیک را جانشین دولت استبدادی کنیم را نداشتیم. دلیل؟ غیر از این که به قول دکتر سحابی میگفت ما اصلا نمیدانستیم دموکراسی چیست و بعد ها سروش به ما آموخت دموکراسی چیست پس حکومتی که نمیداند دموکراسی چیست نمیتواند آنرا برقرار کند، اما مشکل اینجا نبود، مشکل این بود که این دولت یک ارگانهایی ایجاد کرد با صفت موقت که ستون پایه های قدرت بودند مثل سپاه پاسداران، بنیاد مستضعفان، جهاد سازندگی که یک رشته ستون پایه های جدید برای باز سازی استبداد بوجود آمد

حالا آن تجربه بعد از سه بار انقلاب به ما آموخته باشد که ما باید از پیش بدانیم دولت را چگونه سازمان بدهیم که این دولت نمایندگی از ملت کند، دموکرات و حقوق مدار باشد بنابراین برای این که این کار انجام گیرد باید ستون پایه های این حکومت را شناسایی کنیم و جایگزین کردن این ستون پایه ها با ستون پایه های حقوق را هم بشناسیم و به جامعه بشناسانیم تا ترس خلاء از بین برود و ترس این که تکرار در قیامت باقی است از بین برود.

در تجربه ی دوران اول انقلاب، تدابیری به کار بردیم که این ستون پایه ها را از بین ببریم؛ در مواردی موفق شدیم و در مواردی هم موفق نشدیم زیرا آن آقای خمینی و روحانیونی که میخواستند استبداد را برقرار کنند و نیز سازمان های سیاسی که ولایت بر مردم را بر خود قائل بودند مانع از این شدند که ستون پایه ها برداشته شود و همان ستون پایه ها کودتا هم کردند.

به مانع چهارم که رابطه سازمان های سیاسی با جامعه صاحب ولایت و رابطه سازمان های سیاسی با یکدیگرند میرسیم؛ سی سال است کوشش میکنیم که جبهه ای بوجود بیاید از این سازمان سیاسی اما نتیجه نمیدهد زیرا در جامعه ما سازمانهای سیاسی بر اصل تضاد با دیگری شکل گرفتند، هویت خود را از من آنم که ضد دیگری هستم برگرفته اند نه آنکه من آنم که این برنامه را دارم یا این کار را میخواهم انجام دهیم یا میخواهم از این قشر اجتماعی نمایندگی کنم.

به طور مثال حزب توده ایران وقتی تشکیل شد برنامه ای برای خود داشت در رابطه با مسائل ارضی و غیره ولی شعاری که هر روز در خیابانها به گوش مردم میرسید ضدیت با امپریالیسم آمریکا، ضدیت با ارتجاع یا در مورد ملی کردن نفت چون بر اساس من آنم که ضد بورژوا بازی هستم سبب شد بدون هیچ دلیل فکری که او باید پیشگام میشد در ملی کردن نفت و گفت در ازای نفت جنوب که به انگلیس ها دادیم، نفت شما را به روسها بدهیم و با اصل ملی شدن نفت مخالفت کرد.
مصدق جواب داد که این حرف مثل این است که یک دست را قطع کردیم و دست دیگر را قطع کنیم و آدمی شویم بی دست در حالیکه باید این دست خود را نگه داریم و آن یکی را هم بگیریم و بچسبانیم سر جایش و دو دست شویم.
همین مشکل را ما سی سال است داریم و فکر میکند اگر با دیگری بنشیند هویت ضدیتش از دست میرود و فاجعه میشود و هر رژیم استبدادی هم از این وضعیت استفاده میکند و تا بتواند این دیوار ضدیت را بالا میبرد.

این تنها مشکل ما نیست بلکه برای این که ضد اش هستیم بیشترین وقت را میگذاریم برای بد گویی میگذاریم و کمترین وقت را به خود میدهیم که کیستیم.نمیشود که یک گرایشات سیاسی از خود هویتی نداشته باشد و جامعه نداند آنها کیستند.

مثلا در ایران یک گرایشات سیاسی هستند مثل ملی مذهبی ها که هویتی از خود دارند که هم به ایرانیت و هم به دین بها میدهند اما جامعه آنها را به چه صفتی میشناسد؟ مخالف یا موافقت رژیم؟ چیزی برای عرضه دارند؟ گفتند برنامه ای نداریم، خوب مگر میشود؟ اگر برنامه ندارید پس چه دارید؟

جامعه وقتی میخواهد عمل کند تا نداند با چه موافق است و فقط بداند با چی مخالفند جنبش عمومی رخ نخواهد داد و بی معنی است.

در مورد انقلاب عده ای نا به جا گفتند مردم میدانستند چه را نمیخواهند و نمیدانستند چه میخواهد در حالیکه این ممکن نیست ملتی عمل کند بدون این که نداند چه میخواهد.

پل ویه، جامعه شناس فرانسوی که در ۸۸ سالگی که به تازگی از دنیا رفت و چپ بود به مطالعه ایران برگشت که مردم ایران چه میخواستند البته با یک جامعه شناس ایرانی هم همکاری میکرد، دو جلد کتاب بنام بیان راهنمای انقلاب از دید قشرهای مردمی در آوردند یعنی دهقان، کارگر ایرانی از انقلاب چه میخواستند اما نخبگان ما هنوز میگویند مردم نمیدانستند چه میخواهند، در حال حاضر هم مشکل ایران همین است زیرا جنبشی کردند مردم ایران اما همگانی نشد اما ادامه پیدا نکرد زیرا نمیدانست چه را میخواهد جایگزین چه کند.

حتی سازمان های مدافع حقوق بشر که در داخل و خارج داریم در آنچه که در جنبه ضدیت دارد مثل تجاوزاتی که ایران کرده که بسیار هم عالیست و انتشار داده شده است اما کار دیگری که این سازمان ها باید به مردم ایران یادآوری کند که این حقوق را داری مثل حق آزادی چیست، حق حیات، حق دانستن چیست و باید یک به یک به مردم توضیح دهد تا در جامعه وجدان همگانی نسبت به حقوق بوجود آید و آن وقت جنبش همگانی بوجود آید.

حالا راه حل ها چیست و چگونه این مشکل را باید حل کرد؟

بعد از این که سازمان های سیاسی طرز فکر خود را منطبق با ولایت جمهور مردم کردند سازماندهی خود را هم باید با ولایت یا حاکمیت جمهور مردم هماهنگ کند یعنی در درون خود هم روابط را دموکراتیزه کنند و این که بالا تصمیم میگیرد و بقیه اجرا کنند الان با پیشرفت دانش و فن در دستگاه نظامی آن دوره گذشت که کورکورانه اطاعت کنند و سپس سازمان های سیاسی مثل آنچه در جاهای دیگر دنیا قرار گرفت به واقع خود را در خدمت حاکمیت مردم قرار دهند آنوقت راحت میتوانند با هم بنشینند و اتحاد کنند و الا خود آن سازمان ها هر روز درشان انشعاب است چگونه میخواهند با هم اتحاد کنند.

در درون هر سازمان سیاسی و بین مردم بحث آزاد بهترین شیوه و روش است برای این که به تدریج مرزهای ضد برداشته شود و آن مشترکات برجسته بگردد.

انتخاباتی شد و عده ای گفتند رای دهید و عده ای هم تحریم کردند، عده ای رای دادند و تقلب شد، خوب چه روشی باید مردم اتخاذ میکردند؟ خودشان ابتکار کردند البته در خارج از کشور من قبلا پیش بینی کرده بودم که تقلب اتفاق خواهد افتاد و منتشر کرده بودم، اول صبح شنبه یک بیانیه ای انتشار دادم تحت این عنوان که تقلب بزرگ شما را به جنبشی بزرگ فرا میخواند اما مردم که اطلاع ندارند، سانسور که اجازه نمیدهد، نه اون تحریم، نه اون هشدار و نه این دعوت را شنیدند بلکه خودشان ابتکار کردند.
این سازمان ها و شخصیت های سیاسی در قبل و بعد انتخابات چه کردند؟ جنبش روز به روز تصدی میخواهد، باید مشکلات، موانع و شیوه های انبساط جنبش را گفت و در این زمینه هم از درون میگفتند که ما حتی نمیتوانیم با هم ارتباط برقرار کنیم چون نیروهای سرکوب مانع میشوند، وسیله ای که ما بدانیم چگونه در سطح شهر با هم ارتباط برقرار کنیم نیست.

این یافتن و پیشنهاد کردن که مردم میتوانند به کار ببرند راه حل دیگری از راه حل هاست.

پذیرفتن سه حق؛ اگر سازمان های سیاسی این سه حق را از صمیم دل بپذیرند نه این که به زبان قبول کنند و بگویند معلوم است که اصل بر کثرت گرایی است و در این تردید نیست. اما نه این که بگویند حق اختلاف بلکه برای این که احترام بگذارند برای نظرات یکدیگر، حق اتحاد برای این که بیابند اشتراکات با یکدیگر را و حق صلح، زندگی سیاسی منهای خشونت، منهای ترور اخلاقی و منهای تخریب یکدیگر.

و یک اصل چهارم؛ نه بگویند به هژمونی، این سازمانهای سیاسی ایران را این هژمونی طلبی بیچاره کرده است، تا دو سازمان با یکدیگر جمع میشوند یکی میخواهد به دیگری هژمونی اعمال کند. شورای ملی مقاومت را همین هژمونی طلبی از میان برد، انقلاب ایران را هم هژمونی طلبی آقای خمینی و دستیارانش به این فلاکت انداخت، اگر حاکمیت مال مردم است هژمونی طلبی بی معنی است و سازمان های سیاسی باید بپذیرند در عرض همدیگرند داور هم مردم اند، در آنچه که اتحاد میکنند برای این که حاکمیت مردم تحقق پیدا کند و از آن پس پیشنهاداتی که به مردم میدهند به عنوان برنامه و رایی که مردم میدهند و انتخاب میکنند و جای هرکس را مشخص میکنند، جا هم برای کسی کم نمی آید؛ دموکراسی این حسن را دارد چه آنکه اکثریت و چه اقلیت میشود در اداره جامعه نقش پیدا میکند.

کار دیگری که باید کرد، تبیین این ولایت جمهور مردم را به طور روشن بیان کنند، بر سرش توافق کنند، ویژگی هایش را مورد بحث قرار دهند و بعد از این که با این ویژگی ها موافق شدند میتوانند بگویند از این ولایت جمهوریت مردم نمایندگی میکنند، این دوران به پایان میرسد و دوران جدیدی آغاز میشود و معلوم است که مردم اگر این رژیم را بگویند نه چه به جایش خواهد شد.

این امر اراده و اخلاق سیاسی میخواهد.

این کارها را که انجام دادند نوبت به تشکیل جبهه میدهند، و این ها را میشود با هم پیش برد و به جبهه ای رسید در بردارنده سازمان هایی معتقد به دموکراسی و درخدمت ولایت جمهور مردم.

مانع ششم اقلیت است، هم رژیمی داریم که اقلیت است که اکثریت با آن مخالف است، یک اپوزیسیون داریم با تعریفی که گفتم، که آن هم اقلیت است و بسیاری از مردم از وجودشان هم خبر ندارند.
ما باید اولا اپوزیسیونی بکنیم نیروی جایگزین با تعریفی که عرض کردم، ثانیا این را بکنیم اکثریت و دیگری را اقلیت کنیم و پایگاه اجتماعی اش را کوچکتر هم کنیم.

بعد از این که معلوم شد که آقای خمینی در راه استقرار استبداد است و کارنامه را شروع به انتشار کردیم به صورت گزارشهای روزانه به مردم بر این رویه عمل کردیم که باید کاری کنیم که روحانیون استبدادطلب در جامعه اقلیت بمانند وگرنه بسیاری از استبدادها هستند که پایگاه اجتماعی وسیع دارند و عمر وسیع میتوانند پیدا کنند.

در مهرماه ۱۳۵۹ در کارنامه، اسم نبردم ولی خطاب به آقای خمینی است که کار مستبد به جایی خواهد رسید که اگر همه مردم ایران بگویند بله من میگویم نه، من نه پیشگو بودم و نه از غیب خبر داشتم بلکه قاعده قدرت این است و من از این قاعده اطلاع داشتم.

در ۲۵ خرداد ۶۰ اقای خمینی گفت سی و پنج میلیون بگویند بله من میگویم نه، سه بار هم تکرار کرد؛ در ۶ خرداد گفت ملت موافقت کند من مخالفت میکنم و وقتی هم حکم عزل حکم ریاست جمهوری را امضا میکرد گفت اگر امروز بشنوم همه مردم ایران مرگ بر خمینی بگویند من این حکم را امضا میکند. خوب شد اقلیت یعنی پذیرفت اگرنه که من فقط پیشنهاد کردم رفراندوم طبق قانون اساسی که مردم داوری کنند که این طرف را خواستند یا نخواستند به این طرف یا حزب جمهوری رای میدهند و بگویند خوب میکنید استبداد میسازید و بسازید.

آقای خمینی هم میتوانست در صورت رفراندوم بگوید به آن طرف رای دهد در حالیکه در جواب من گفت ۳۵ میلیون بگوید بله من میگویم نه یعنی پذیرفت که اقلیت است البته یک نامه ای هم از آقای بهشتی به آقای خمینی منتشر شد که مینویسد ما در کادرهای جامعه اقلیت هستیم. از آن زمان تا به امروز کوشش ما بر این بوده که این رژیم در اقلیت بماند.

باور من این است که در اقلیت مانده است و امروز پایگاه اجتماعی اش بسیار بسیار کم است، آن طرف اما اکثریت بزرگ نشده و باید آنرا تصدی کرد و تصدی اش هم با کارهایی است که عرض شد؛ گفتن از حقوق انسان و حقوق ملی و توضیح این که جامعه اگر تصدی کند ولایت بر سرنوشت خویش را چه وضعیتی پیش می آید.

ما میتوانیم بن بست خارج شویم؛ یک اقلیت با یک اقلیت دیگری که نیروی مسلح، پول نفت در اختیار ندارد و ما هیچ کدام را در اختیار نداریم، نمیتواند مبارزه موفقی انجام دهد مگر این که در سطح جامعه اکثریت شود.

قبلا عرض کردم ما نه توپ و تفنگ داریم و نه با قدرتهای خارجی حاضریم ارتباط بگیریم و نه موافقیم که این قدرتهای خارجی در ایران عمل کنیم و استواریم بر استقلال ایران، استواریم بر استقلال انسان ایرانی و هر انسانی، انسان بدون استقلال، انسان نیست، هر انسانی استقلال دارد در تصمیم گیری و آزادی دارد در انتخاب نوع تصمیم.
پس آنچه ما در اختیار داریم، راست گفتن با مردم و حقوق است و کوششی است که میتوانیم انجام دهیم برای برداشتن این دیوارهای تضاد و ضدیت با یکدیگر و قرار گرفتن در راستای اتحاد با یکدیگر و نوید دادن به جامعه که بدیل مردم سالار وجود دارد.