Share  
balatarin
 
  پیشنهادی برای کنگرۀ ملی: آیا حاضرید منافع شخصی تان را فدای منافع ملی کنید؟

ایمان خورشیدی


امروز ایرانیان در کشوری زندگی می کنند که همه جیز وارونه شده: حکومت، آزادی را نابود می کند؛ دادگستری عدالت را قربانی می کند؛ بانک، اقتصاد را ورشکسته می کند؛ و روحانیت، دین را وسیله و آلت دست قرار می دهد. نادانی و غرور جای حیثیت انسان و برابری را تسخیر کرده؛ و کار بجائی رسیده که راهی جز اعتراض و اعتصاب و جائی جز کوچه و خیابان برای مردم باقی نگذارده اند.

امروز کمتر کسی پیدا میشود که از ماهیت رژیم خودکامۀ فقاهتی، بی لیاقتی اداری و فساد مالی دست اندرکاران حکومتی بی خبر باشد. پس از سی و دو سال چپاول و حراج ثروت های ملی و غارت بیت المال توسط حکومتچیان؛ اکثریت مردم بقدری درگیر مشکلات روزمره هستند که فرصت زندگی کردن را از دست داده و یا اصلاً فراموش کرده اند. بقول جان باختۀ راه عدالت و آزادی، فرخی یزدی:

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

هر چه جان کند تنم، عمر حسابش کردم

رژیم فاقد هرگونه پایگاه مردمی است، غیر از دست اندرکاران حکومتی، مزدوران دولتی و عده ای هم میهن نا آگاه و یا گمراه. اکثریت ملت می دانند که تنها راه رهائی مردم و نجات ایران، برپائی یک سیستم سکولار، قانونمند و مردمسالار می باشد.

واقعیت اینستکه در چنین اوضاع و موقعیتی؛ مسئولیت با کسانی است که می دانند و می توانند و نه تودۀ مردم که گرفتار فقر، بیکاری، تورم و نیازمندِ امرار معاش هستند. آنان که می دانند، می توانند و احساس مسئولیت می کنند از جمله روشنفکران، تلاشگران سیاسی و کلیۀ هم میهنانی که ایران را دوست دارند، برای عدالت، آزادی و مردمسالاری ارزش قائلند و از درماندگی و سرشکستگی ایران و ایرانی رنج میبرند. و بالاخره مسئولیت با جوانان و دانشجویان می باشد که آیندۀ خودشان و کشورشان در حال نابودی است.

مخالفت و مقاومت در برابر ستم و بی عدالتی، یک حرکت اخلاقی و انسانی است. وجدان انسان اجازۀ تحمل تجاوز و زورگوئی را نمی دهد. مخالفت، مقابله با زور و دفع ستم، یک حرکت درست، نیک و انسانی است. کسانیکه هیچگاه ایرادی نمی گیرند، اعتراضی نمی کنند و زندگیشان را با وسائل و مسائل پوچ و ناچیزِ مادی و بی ارزش، برای سرگرمی خودشان و امسال خودشان، پُر می کنند؛ کسانیکه هیچگاه هیچ موضعی (سیاسی – اجتماعی) ندارند و نمی گیرند و هیچ ریسکی نمی کنند؛ نه معنای زندگی را می دانند و نه مزۀ زنده بودن را چشیده اند – آنها "اکثریت خاموش" اند.

ارسطو می گوید: "شجاعت بالاترین صفت انسان است، بدون شجاعت، بعید است که بتواند، به دیگر صفات نیک انسانی دست بیابد و زمانی که این شجاعت را پیدا کند، آزادی را نیز بدست خواهد آورد."

سن آگوستین می گوید: "امید دو بخش دارد: بخش نخست خشم است؛ خشم از اوضاع موجود و دوم شجاعت می باشد؛ شجاعت برای تغییر و بهبود اوضاع."



مخالفان رژیم (آپوزیسیون)

طی سه دهه گذشته، بارها و بارها شخصیت ها و گروه های مختلف با ایده های متفاوت و با خلوص نیت، برای ایجاد تشکل های سیاسی در جهت گردهم آوردنِ آزادیخواهان، مخالفین رژیم و میهن دوستان، تلاش کرده اند. این حرکت های قابل تقدیر و ستایش؛ یکی پس از دیگری، دیر یا زود، با انشعاب، تفرقه و ناکامی روبرو شده و نتیجتاً صحنه را ترک کرده اند. بعضی از تلاشگران و مسئولان با سرخوردگی گوشه گیر شدند و برخی سعی کردند که از طروق دیگر به تلاش و مبارزه ادامه دهند.

هر هم میهنی نیز، که در کارهای دسته جمعی سیاسی، فرهنگی و یا اجتماعی فعالیت کرده و تجربه ای دارد؛ میداند که ما مشکلِ "گروهی کارکردن"، مشکل "خود محوری" و مشکل "تحمل دگراندیش" داریم. مشکل مان، یک مشکل فرهنگی؛ بنابراین عمومی و فراگیر است. مگر اینکه خودمان را به نا باوری زده باشیم و سرمان را کبک وار زیر برف کرده، تا حقایق تلخ ولی واقعی را نبینیم!

زنده یاد محمد مختاری در کتاب ارزشمند "انسان در شعر معاصر" می نویسد: "مسألۀ عدم پذیرش و تحمل دیگری یک عارضۀ فرهنگی دیرینه در جامعۀ ماست، که فاقد تجربۀ نظام یافتۀ دموکراتیک است. این عارضه مشخصۀ کسانی است که خود را تنها عامل حقیقت مطلق می پندارند. وقتی کسی می پندارد کل حقیقت مطلق تنها با اوست، پس دیگری را که با او مخالف است طبعاً بر باطل می انگارد.... کمتر کسی، کسی را قبول دارد. کمتر کسی حق و حضور دیگری را رعایت می کند.... همه از اتحاد سخن می گفتیم. اما مقصودمان انگار پیروی دیگران از ما بود. همه خواستار دموکراسی بودیم. اما از اینکه در عمل مجال حرف و کار و زندگی را از دیگری دریغ کنیم، ابائی نداشتیم.... جالب توجه ترین بخش مشکل نیز در این است که هر یک غالباً در حرف و سخن همین ایرادها و انتقادها و مسائل و پیشنهادها را داریم. منتها همیشه دیگری و دیگران را مسئول آن می دانیم. هر مخالفی خواه ناخواه یک دشمن به حساب می آید،... غالباً هر کس حاضر است با کمترین اختلاف نظر، خط بطلان به هستی دیگری بکشد."

شادروان مهدی بازرگان در کتاب جامع "انقلاب در دو حرکت" می نویسد: " تا قبل از پیروزی انقلاب... که میتوانیم دامنه اش را بکوتای 28 مرداد 1332 بکشانیم بیشتر تحریکات و تمایلها و تعهدها... در جهت هماهنگی، همکاری و ائتلاف سیر کرده است. ولی پس از آن... از زمان تشکیل دولت موقت... عموماً شاهد تفرق و تشتت و بلکه تخالف و تخاصم و طرد شده ایم. جامعه انقلابی ما از ائتلاف و اتحاد و وحدت بتدریج دور شده هرکس و هر گروه...، تنها خود را محق و موظف دانسته و خواسته است سایر افکار و افراد و گروهها را حذف یا ادغام در خود نماید. شعارها که در ابتدا "همه با هم" بود تبدیل به "همه با من" شد."

این دو شخصیت یکی پژوهشگر، نویسنده و تلاشگر سیاسی که رژیم فقاهتی برای شکستن قلمش و خاموش کردن صدایش او را بقتل رساند؛ و دیگری یک شخصیت ملی – مذهبی که با پاکی و خلوص نیت مبارزه کرد. ولی در انتها مانند اکثر تلاشگران سیاسی، روشنفکران و اکثریت هم میهنان مان؛ به دام خمینی گرفتار شد. جامعۀ روحانیت برای پیشبرد مقاصد خود، از شخصیت و حیثیت ملی بازرگان سوء استفاده کرد و پس از سوار کار شدن، منزویش کرده، کنارش گذاشت. نوشتۀ این دو شخصیت که بر اساس تجربه و برداشت آنهاست، می تواند راهنما و راهگشا باشد.

دانش و آگاهی، قدرت می بخشند؛ قدرت، اختیار میدهد؛ انسان با دانستن مسائل و آگاهی از شرایط، از ابهام و تاریکی به شفافیت و روشنائی میرسد؛ از قدرت بیشتری برخوردار و صاحب اختیار می شود. انسان تنها در پرتوی شناخت و آگاهی از اسارتِ جبر و شعور کاذب رها میشود.



کنگره ملی

مدتی است که دوباره آهنگ برپائی یک تشکل سیاسی دیگر بگوش میرسد؛ یکبار دیگر تشکیل کنگرۀ ملی به عناوین و اسامی مختلف پیشنهاد میشود. با در نظر گرفتنِ تجربۀ ناموفق سی سال گذشته، بقول آلبرت آینشتاین: "دیوانگی است که یک حرکت را، بارها تکرار کنیم و انتظار نتیجۀ متفاوتی داشته باشیم"! بنابراین برای بدست آوردن نتیجۀ متفاوت یعنی پیروزی بجای ناکامی، باید تغییراتی اساسی داد. منظور این نگارنده ایجاد و تشکیل یک کنگره ملی نیست؛ بلکه با تکیه به تجربیات گذشته، برای رسیدن به مقصود؛ موارد زیر باور دارم.

جامعۀ ما بشدت نیازمندِ یک انقلاب فرهنگی و اجتماعی است. بدون تغییر بنیادی در دید و اندیشه مان و بدون دگرگونی زیر بنائی اجتماعی، هیچ حرکت، جنبش و کنگره ای موفق و با دوام نخواهد بود. حتی چنانچه در سرنگونی رژیم، پیروز شویم؛ در جایگزینی و دستیابی به یک سیستم قانونمندِ مردمسالار ناکام خواهیم ماند. مانند جنبش های گذشتۀ نه چندان دور که انقلاب مشروطه به مشروعه تبدیل گردید؛ جنبش ملی شدن نفت با کودتای آمریکائی- انگلیسی و همراهی گمراهان داخلی ناکام ماند؛ و انقلاب 1357 که به انحراف مذهبی و خودکامگی کشیده شد و مصیبتی عظیم ببار آورد.

ما در مبارزه تجربه داریم و از موفقیت های نسبی نیز برخوردار بوده ایم؛ ولی بخاطر کاستی های فرهنگی- اجتماعی مان، عدم وجود بنیادهای دموکراتیک (مطبوعات آزاد، احزاب مستقل، اتحادیه های حرفه ای و کارگری،...) و نداشتن تجربۀ نظام یافتۀ مردمسالار (قانونمندی، عدالت اجتماعی و تحمل دگراندیش)؛ در برپائی و تداوم یک سیستم قانونمند مردمسالار با ناکامی و شکست روبرو شده ایم.



شرکت کنندگان در کنگره

نخست- برای مقابله با عارضۀ دیرینۀ فرهنگی مان، باید وجود این کاستی ها را (با کم و زیاد) در خودمان بپذیریم؛ صمیمانه در مقابله با آن کاستی ها، تلاش کنیم. همینطور برای رفع "عدم اعتماد و سوء ظن" نسبت بیکدیگر، که یک عارضۀ دیگر فرهنگی-اجتماعی است، تلاش و مبارزه کنیم. زیرا بدون شناخت عارضه و کوشش در رفع آن، باز "آش همان آش و کاسه همان کاسه خواهد بود."

دوماً- یک تلاشگر "راستین" سیاسی، نه دنبال خود نمائی است، نه دنبال مقام و نه ارزشی برای جلب توجۀ دیگران، به خودش دارد. او با اتکا به آگاهی و شناخت شرایط، شجاعانه پا بمیدان می گذارد، خستگی ناپذیر، پایدار و ایثارگرانه برای رهائی مردم و نجات کشورش مبارزه می کند. پاداش تلاشگر راستین، انجام وظیفه و مسئولیتی است که آگاهی و شناخت، به او محول کرده و عشقی است که به مردم، میهن و جامعۀ بشری دارد.

لذا برای رفع هر نوع سوء ظن و سوء نیت و برای جلب اعتماد دیگر تلاشگران و هم میهنان، سوگندنامۀ پیشنهادی زیر تنظیم شده است.

این سوگندنامه برای کلیۀ کسانی است که میخواهند، در "کنگرۀ ملی ایران" (کنگرۀ دموکراتیک ایران،... و هر نامی که اعضای کنگره تأیید کنند) برای گذار از سیستم خودکامۀ ولایت فقیه و تشکیل یک سیستم سکولار، قانونمند، شفاف و مردمسالار شرکت کنند. شرط نخست برای اعضای بنیانگزار و هیأت اُمنای (مسئولان) کنگره : گذشت کامل از منافع شخصی (مالی و مقامی) و اجتناب از خودخواهی و خود محوری است. مسئولان کنگره، نه تنها فقط برای منافع ملی، بهروزی ملت و سربلندی ایران تلاش میکنند بلکه ایثارگرانه تمام منافع (مالی و مقامی) شخصی خود را فدای آیندۀ میهنشان می کنند.

مسئولان کنگره ملی، حق دارند در دولت ائتلافی موقت (دوران کذار) شرکت کنند.



سوگند نامه:

من در برابر ملت ایران سوگند یاد میکنم که با شرکت در "کنگره ملی دموکراتیک ایران"، *هیچ مقام حکومتی یا دولتی (به استثنای دولت ائتلافی موقت) را نپذیرم. شغل و کسب و کاری که خودم و خانواده ام در آینده داریم، هیچ رابطۀ مالی با حکومت و دولت نداشته باشد و سوکند میخورم که در ازای فعالیت و کوشش سیاسی ام هرگز کوچکترین **حقوق و پاداشی را نخواهم پذیرفت.



* با تأئید مجمع عمومی کنگره، می توان زمان مشخص کرد. برای مثال: حد اقل پنج سال پس از برقراری حکومت مردمسالار؛

** غیر از حقوق عادلانۀ برای آنان که برای زندگی نیاز دارند.



من در برابر ملت ایران سوگند میخورم که کوشش و تلاشم فقط برای برپائی یک حکومت سکولار و مردمسالار می باشد، تنها و بزرگترین پاداشم، شرکت در بهروزی ملت و سر بلندی میهنم، ایران خواهد بود.

سوگند میخورم که از خود محوری حذر کنم، به عقاید دیگران احترام بگذارم و برای منافع جمعی و ملی، "من" را همیشه فدای "ما" و "ما" را فدای ایران کنم.



نتیجه گیری

چنانچه هدف رهائی مردم و نجات ایران باشد و نه ثروت و قدرت؛ با ادای این سوگندنامه، یعنی با حذف جاه و مقام، گذشت از منافع شخصی، دوری از صفات ناشایست اخلاقی ناشی از کاستی های فرهنگی؛ و با ایجاد اعتماد متقابل، قادر خواهیم شد که از شکست و ناکامی کنگره ملی جلوگیری کنیم.

بر فرض اینکه، عده ای روشنفکر پاکباز، تلاشگر سیاسیِ از خود گذشتۀ و میهن دوست آزادیخواه ایثارگر؛ حاضر شدند که این سوگندنامه را اجرا کنند و این تعهد رابپذیرند؛ تا اینجا تازه موفق شده ایم، عده ای داوطلب شایسته و مبارزِ راستین، برای تشکیل کنگره جلب و انتخاب کنیم. مورد بعدی تنظیم و ارائۀ اصول اساسی و فصل مشترکی است که اشخاص و سازمان ها، گرد آن در کنگره ملی حضور مییابند. پس از تشکیل کنگره، اعلام فصول مشترک، تشکیل کمیسیون ها و تعیین وظایف و مسئولیت ها؛ میرسیم به اهدف اصلی مان: براندازی، دوران گذار و سپس، جایگزینی.

در این راستا، نقش کنگره ملی چیست: انعکاس نیازهای جامعه و خواست های ملت؟؛ تعیین استراتژی و هدایت جنبش؟ و یا بوجود آوردن دولت ائتلافی موقت برای دوران گذار؟ در ضمن، مهمترین و اساسی ترین وظیفۀ کنگرۀ ملی که نباید به آسانی از آن گذشت، به تأخیر انداخت و یا معوق گذاشت؛ بخش آخر یعنی "جایگزینی" است. شعار حکومت سکولار، قانونمند و مردمسالار، نیز کاقی نیست. شکل سیستم، مشخصات، رابطه ها و ضابطه ها باید دقیق، شفاف و با تمام ریزه کاری های مورد نیاز، به بحث و گفتگو گذارده شود و پس از تأئید، روی کاغذ آورده شود. این سند پس از سرنگونی رژیم و تشکیل مجلس مؤسسان مورد بررسی قرار خواهد گرفت و طی دوران گذار برای بحث و گفتگوی عمومی از طریق وسائل ارتباط جمعی در دسترس مردم قرار خواهد گرفت.

اینکه عده ای میگویند، پس از براندازی، نوع رژیم آیندۀ کشور را به رأی مردم میگذاریم و با رفراندوم مشخص خواهیم کرد؛ یا یک نوع ساده نگری است؛ یا از روی نا آگاهی است و یا یک نوع عوام فریبی است. فراموش نکنیم که خمینی با رفراندوم، 98 درصد رأی برای علم کردن جمهوری اسلامی کسب کرد! ممکن است بعضی ها پاسخ بدهند که ما پرسش مان را عادلانه مطرح خواهیم کرد و مردم حق انتخاب خواهند داشت. اگر این را از روی خلوص نیت میگوئید پس بنابراین نباید با ارائه اطلاعات مشخص و دقیق از طرف احزاب، سازمان ها و گروه ها، بمردم برای انتخاب آگاهانه در مورد سیستم آیندۀ کشور، اعتراضی داشته باشید.

مسئله اینجاست که بدون شناخت و آگاهی، انتخاب بوسیلۀ مردم، انتخابی "شیر یا خطی" و بی معنی خواهد بود. نمی توان و نباید آیندۀ کشور را باین آسانی بازیچه قرار داد. خطیر ترین و مهمترین وظیفۀ حکومت ائتلافی موقت ایجاد شرایط مناسب و تسهیل فرصت متعادل برای احزاب، گروه ها، سازمان ها و تشکل هاست؛ که بتوانند برنامه هایشان را برای آگاهی مردم ارائه کنند و به بحث و گفتگو بگذارند. شبیه اوراقی که در آمریکا بنام نوشته های فدرالیست ها مشهور شد. این نوشته ها در پیدایش قانون اساسی و دموکراسی آمریکائی خدمات بسزائی کردند.

پس از انقلاب 57، رفراندوم بی معنی بود چون در واقع یک انتخاب مدار بسته بود، جمهوری اسلامی: آره یا نه؟ با در نظر گرفتن آنکه نظام سلطنت بی اعتبار شده بود، شکست خورده و از هم فروپاشیده بود. در آنزمان و در آن شرایط، کسی به سلطنت رأی نمی داد، همانطور که ندادند. می پرسید، چطور؟ اگر رأی به جمهوری اسلامی، 80 در صد بود، میشد ادعا کرد که شاید پانزده در صد برای سلطنت و پنج در صد برای جمهوری ملی و یا دموکراتیک بوده است؛ ولی 98 درصد، جائی برای سلطنت نمی گزارد.

رفراندوم را باید زمانی انجام داد، که نه تنها نام سیستم ها ی حکومتی اعلام شده؛ بلکه مشخصات و محتوای هر سیستم کاملاً به مردم معرفی شده باشد؛ نوع حکومت، سیستم اداری، احزاب، مطبوعات، حقوق مردم، نوع سیستم اقتصادی و غیره؛ شناخته شده باشد. و گرنه جمهوری ایرانی یا جمهوری ملی یا جمهوری دمکراتیک یا جمهوری سوسیالسیتی؛ مانند جمهوری اسلامی فقط یک نامِِ بی نشان و بی معنی است.

ما می توانیم و قادریم با بهره گیری از تکنولژی جدید در مدت ده تا دوازده ماه، با ارائۀ برنامه ها، به بحث و گفتگوگذاشتن آنها؛ یک شناخت نسبی بوجود بیاوریم. احزاب و اشخاص علاقمند به شرکت در انتخابات نیز، با ارائه برنامه های سیاسی – اقتصادی و اجتماعی شان، این فرصت را بمردم خواهند داد که با شناخت انتخاب کنند و آگاهانه رأی بدهند. توماس جفرسون می گوید: "تنها با آگاهی و شناخت شرایط، قادر به ایجاد تغییر و تحول خواهیم بود؛ کردار درست، بدون داشتن شناخت و دانش، ناممکن است."


بازگشت به صفحه قبل