Share  
balatarin
 
  تعریفی از لیبرالیسم و گونه های آن

محمد چناری

تعریفی از لیبرالیسم و گونه های آن
ارائه یک تعریف دقیق و جامع از لیبرالیسم ناممکن است؛ اما با این حال، تعریف‌های متعددی از سوی نظریه پردازان غربی ارائه شده است از جمله: شاپیرو می گوید: «لیبرالیسم را می توان به طور دقیق نگرشی به زندگی و مسائل آن وصف کرد که تأکیدش بر ارزش‌هایی همچون آزادی برای افراد، اقلیت‌ها و ملت‌هاست. اصل اساسی لیبرالیسم خوش بینی به ذات انسان است. از نظر لیبرال‌ها انسان می‌تواند با كمك خرد و عقل خود، بدون نیاز به راهنمایی دیگران و هیچ نیروی ماوراء الطبیعیه پیشرفت کند؛ از این رو، انسان باید تا حد ممكن آزاد است. این ایدئولوژی با اشكال سنتی قدرت ضدیت دارد و از بسط اختیار و انتخاب فرد تا حد ممكن دفاع می‌كند؛ از این رو از ابتدا، بانفوذ كلیسا در شئون حكومت مخالفت كرد و سكولاریسم (جدایی دین و دولت) را مد نظر قرار داد. لیبرالیسم، آزادی را در حوزه اقتصاد هم وارد می‌كند و دخالت دولت را در امور اقتصادی مذموم می‌داند. از این رو «دولت حداقل» را پیشنهاد می‌كند.

دقت شود که در تعاریف فلسفی، همیشه منافع سیاسی، به ویژه در ضدیت با دین که البته از ضدیت با کلیسا نشأت می‌گیرد لحاظ می‌شود. وگرنه اگر قرار باشد عقل و خرد انسان او را از راهنمایی دیگران بی‌نیاز کند، این «دیگران» نمی‌تواند فقط به دین خدا و ماوراء الطبیعة اختصاص داشته باشد و لازم می‌آید که انسان از مشورت و راهنمایی یک دیگر نیز بی‌نیاز باشد که نتیجه‌اش همان خودسری و دیکتاتوری می‌شود.

گونه های لیبرالیسم

کلی به پنج گونه تقسیم می شود:

1. لیبرالیسم فرهنگی: یعنی جانب داری از آزادی‌های فردی و اجتماعی ـ مثل آزادی اندیشه و بیان ـ و گسترش فرصت‌های آزادی و انعطاف پذیری اخلاقی و غیره.

2. لیبرالیسم دینی: به این معنا که اصولا دین امری شخصی است و باورهای دینی احساس درونی و غایب از حواس انسان نیست، بلکه تجربه دینی مانند تجربه‌های حسی از احساس زنده و غیر غایب حکایت دارد. و حقایق دینی با هیچ مقطع تاریخی و فرهنگی خاصی گره نخورده است.

(منظور اصلی نفی، خدا و وحی و خارج نمودن دین و احکام دین از حوزه‌ی زندگی اجتماعی و تمامی شئون می‌باشد که به جایگزینی قوانین وضع شده توسط افراد (قدرت‌ها) می‌انجامد.

3. لیبرالیسم اخلاقی: از آنجا که در لیبرالیسم هیچ قانون کلی اخلاقی وجود ندارد، لذا معیار تشخیص دهنده خوب و بد، خود انسان است. بنابراین، امیال ظاهری افراد همان امیال واقعی آنها است و باید مورد احترام قرار گیرد؛ یعنی لیبرالیسم اخلاقی، اعتقاد به یک آیین تساهل گرا، انعطاف پذیر و اباحی مسلک در آموزه های اخلاقی است.

(این اصل نیز به رغم ظاهر مطلوبش، توجیه کننده جنایات، فردی و سیاسی و اجتماعی صاحبان قدرت است. وقتی هیچ قانون کلی «خوب و بد» وجود نداشته باشد و ملاک تشخیص انسان‌ها و امیال‌شان باشد، هیچ جنگ، ترور، جنایت، تهاجم، چپاول و ... نیز بد نخواهد بود و کسی نمی‌تواند به طور کلی ظلم را محکوم کند). می‌گویند: این عمل یا عملیات از نظر شما بد بود، از نظر ما خیلی هم خوب بود.

4. لیبرالیسم اقتصادی: یعنی حفظ آزادی اقتصادی و دفاع از حریم مالکیت خصوصی و سرمایه داری، و دخالت حداقلی دولت بر فعالیت‌های اقتصادی افراد، یا عدم دخالت دولت و هر عامل خارجی در اقتصاد افراد.

چنین شرایطی هیچ‌گاه واقعیت خارجی نخواهد یافت. همین که دولت‌ها با سرمایه‌گذاری و نقش‌آفرینی در بانک‌ها و بورس‌ها (مثل وال استریت و ...) حضور داشته باشند و یا دست کم قوانین مالیاتی یا گمرکی را وضع کنند، این نوع لیبرالیسم غیر واقعی می‌گردد. چرا امروزه در جهان سرمایه‌داری غرب که مدعی لیبرالیسم اقتصادی است، همه‌ی بحران و وظیفه‌ی کنترل و رفع آن بر عهده‌ی دولت‌ها می‌باشد؟! و البته همه می‌دانند که حکومت‌ها و دولت‌های واقعی در غرب، همان صاحبان سرمایه هستند که حکومت را نیز در اختیار می‌گیرند. لذا به رغم رأی‌گیری‌های دمکرات مأبانه، حکومت‌ها همیشه تحت امر سرمایه‌داران حرکت می‌کنند و نه آرا و خواست مردم.

5. لیبرالیسم سیاسی: بر اساس لیبرالیسم سیاسی، باورها و اعتقادات هر کس در حوزه فردی و شخصی محترم است. دولت باید زمینه را فراهم کند که هر شخص بتواند برای انجام مراسم مذهبی خود آزادی عمل داشته باشد.

همان‌طور که مشهود است، در این تعریف اشاره‌ای به «سیاست» نشده است و فقط در مورد دین و مذهب سخن رفته است؟! لذا هدف اصلی، نه لیبرالیسم سیاسی، بلکه فقط و فقط جدا نمودن دین و مذهب از حوزه‌ی سیاست است.

الگوهای لیبرالیسم

به طور كلی چهار جریان مشخص را در اندیشه لیبرالیسم می‌توان مشخص كرد كه شامل چهار نسل از متفكرین سده‌های 18، 19و20 می‌شود.

1) لیبرالیسم كلاسیك

به اوج تئوریك و حضور سیاسی و اجتماعی فعال آن در حدود نیم‌قرن 18 هجدهم و سراسر قرن نوزدهم بوده است. «جان لاك» و «آدام اسمیت» از چهره‌های اصلی لیبرالیسم كلاسیك هستند. اصول اساسی لیبرالیسم كلاسیك محدود سازی حیطۀ دولت و قدرت حكومت به حفظ و حراست حقوق فردی و آزادسازی تجارت و مالكیت و نیروی كار از قیود سنتی بود. آنها معتقد بودند نظام اقتصادی در حالت طبیعی تمایل به تعادل دارد و طبق این مكانیسم، هر عرضه‌ای تقاضای خود را هم خواهد زد. فلذا دخالت دولت حداقلی و محدود به حمایت از حقوق فردی است. رژیم‌های لیبرال كلاسیك نمی‌توانستند چه از نظر سیاسی و چه از نظر اقتصادی منافع طبقات غیر تجاری و بویژه طبقات پایین را تأمین كنند. تقاضا برای گسترش حقوق سیاسی و بویژه حق رای به طبقات پایین و اتخاذ تدابیری در خصوص بهبود اوضاع اجتماعی و اقتصادی آنها موجب پیدایش تعارضات و بحرانهایی در رژیم‌های لیبرال كلاسیك شد.

2) لیبرال دمكراسی

پس از انقلابهای 1848 آشكار شد كه لیبرال كلاسیك تنها منافع بخش كوچكی از جامعه را تأمین می‌كند. فلذا لیبرالیسم می‌بایست خود را با مقتضیات دمكراسی جدید سازگار كند و آرمان‌های اصلی لیبرالیسم و اندیشه برابری را به طبقات اجتماعی گسترده‌تری بسط دهد.. فلسفۀ دمكراسی، كه به تدریج با تعدیل لیبرالیسم پدید آمد بر اصل سؤلیت گسترده دولت در برابر جامعه برای تأمین نوعی برابری تأكید می‌كند. این جنبش در واقع به معنای تكمیل آرمانهای لیبرالیسم تلقی می‌شد. چنانچه جرمی بنتام و جان استوارت میل به عنوان مدافعان این جنبش بیان می‌كردند دولت باید بكوشد تا حداكثر بهروزی و شادی را برای حداكثر مردم تامین كند. در تحول لیبرالیسم كلاسیك به لیبرال – دمكراسی آزادی منفی جای خود را به آزادی مثبت می‌دهد. در لیبرال – دمكراسی آزادی یعنی توانایی انتخاب و قدرت برخورداری فرد از حقوق طبیعی. اندیشه آزادی اقتصادی نامحدود خود محدودیتی بر آزادی و ناقض اصول اساسی لیبرالیسم تلقی شده است. دولت لیبرال دمكراتیك با شناسایی قدرت اتحادیه‌های كارگری و سبط حق رأی به كارگران و زنان محدودیت اندیشه لیبرالیسم اولیه را از لحاظ نظری برطرف می‌كند. اما در طی قرن بیستم باز بروز بحران‌های اقتصادی گسترده، ضعف‌های لیبرال دمكراسی را آشكار ساخت و از همین رو زمینۀ پیدایش دمكراسی اجتماعی فراهم شد.از لیبرال دموکرات های معروف میتوان جان دیویی را نام برد.او معتقد بودشرط اصلی تحقق دموکراس برابری همه افراد است .ویا درمان دردهای دموکراسی با دموکراسی است.



3) سوسیال لیبرال دمكرات

بحران در اقتصاد سرمایه‌داری آزاد در طی سالهای 32- 1929 كه همراه با افزایش بیكاری، سقوط قیمت سهام شركتها، ورشكستگی، ركود و كاهش در سرمایه گذاری خارجی بود تحول عمده‌ای در نظام سرمایه‌داری به دنبال آورد و موجب افزایش دخالت حكومت در اقتصاد و تحول در ساخت دولت گردید. جان منیارد كنیز اقتصاددان معروف انگلیسی در كتاب خود تحت عنوان نظریه عمومی پول، بهره و اشتغال (1936) اصول نظری اقداماتی را عرضه كرد كه از سال 1930 به بعد توسط حكومتهای غربی به منظور بارزه با بحران اقتصادی اتخاذ شده بود. استدلال اصلی كنیز این بود كه اقتصاد سرمایه داری آزاد نمی‌تواند تعادل عرضه و تقاضا را برقرار كند و از این رو ذاتاً ثبات است. از همین رو دخالت دولت به منظور ایجاد تعادل در اقتصاد ضرورت می‌یابد. راه حل كنیز این بود كه دولت باید قدرت خود را در زمینۀ وضع مالیات و افزایش هزینه عمومی به منظور تضمین تقاضای مؤثر و اشتغال كامل به كار گیرد. در حقیقت اصطلاح «سوسیال دمكراسی» در آغاز در رابطه با جنبش سیاسی طبقۀ كارگری در اروپا به كار برده می‌شد و به مفهوم اجتماعی كردن دمكراسی بود. سوسیال دمكرات‌ها خواهان تشكیل یك دولت رفاهی در كشورهای سرمایه داری بودند تا آموزش و پرورش رایگان، بهداشت رایگان، پرداخت حقوق به بیكاران و ملّی كردن صنایع بزرگ و مادر را تحقق بخشد. در میانه‌های سده بیستم سوسیال‌دموکرات‌ها از اِعمال قوانین جدیتر کار، ملی کردن صنایع اصلی و ایجاد دولت رفاهی هواداری می‌کردند.امروزه سازمان "انترناسیونال سوسیالیستی" مهم‌ترین سازمانی است که در سطح جهانی احزاب سوسیال دموکرات را (در کنار احزاب سوسیالیست دموکراتیک) دربر می‌گیرد.

4) نئولیبرالیسم

نئو لیبرالیسم، نگرش محافظه کارانه جدیدی است که با رجوع به نظام بازار آزاد به مخالفت با ساختار دولت رفاهی پرداخته است. به نظر نئولیبرال‌ها اصول لیبرالیسم غیر قابل تفكیك از سرمایه‌داری می‌باشد و اقتصاد بازار آزاد شرط آزادی است. بعضی از متفكرین این دسته حتی تا حد آنارشیسم دست راستی نیز پیش رفته‌اند. بدین ترتیب كه با حذف دولت و فقدان هرگونه كنترلی بر مالكیت و همچنین پذیرفتن اصل مالكیت خصوصی ما به عنوان مهمترین انگیزۀ عمل انسان، می‌توان از دست مشكلات سیاسی و جنگ بین مردم، خلاص گردید. نئولیبرالیسم گر چه كوششی است به منظور بازگشت به شرایط پیش از دولت رفاهی، لیكن خود محصول شرایط اقتصادی و سیاسی معاصر است. این گرایش موجب افزایش فرصت و توانایی شركتهای بزرگ خصوصی در امر مال اندوزی شده و محدودیت‌های وضع شده بر تجارت آزاد را به تدریج از میان برده است. بازگشت به لیبرالیسم ممكن است بحرانهای ذاتی لیبرالیسم اقتصادی را در ابعادی تازه فعّال كند و بار دیگر ساختار دولت را در غرب دستخوش تحول سازد. در واقع در اواخر قرن بیستم، با افول دولتهای رفاهی و گرایش به سیاستهای لیبرالیسم اقتصادی، ناسازگاریهای لیبرالیسم با دموکراسی بارزتر شد. امروزه موج تازه ای از اندیشه های لیبرالیستی تحت عنوان نئولیبرالیسم به وجود آمده است. این گرایش ـ دوباره مانند گذشته ـ بر این باور است که اصول لیبرالیسم از سرمایه داری انفکاک پذیر نیست، و اقتصاد بازار آزاد، لازمه آزادی است. در این نگاه، دخالت دولت در فعالیتهای اقتصادی مغایر با اصول لیبرالیسم و کاری بی حاصل تلقی شده است. بدین ترتیب، بازگشت به اصول اولیه لیبرالیسم ضروری قلمداد شده است. ازنئو لیبرالیسم ها ی مشهور می توان از فردریش هایک نام برد.
ليبراليسم فلسفه‌ای سياسی است که برای حقوق مدنی و سياسی افراد اهميت بسياری قائل است. ليبرالها خواستار تضمين قلمروی اساسی برای آزادی شخصی — شامل آزادی وجدان، سخن، انجمن، اشتغال — هستند و تأکيد می‌کنند که دولت نبايد جز برای حمايت از ديگران در برابر زيان در اين امور مداخله کند. بنابراين، «ليبرال» به حکومت و حزب و سياستی گفته می‌شود که در برابر آمريت‌طلبی (فلسفه‌ای که می‌گويد برخی افراد حق دارند بدون مشورت با ديگران و رعايت نظر آنان هر کاری بکنند و مصون از پرسش باشند) طرفدار آزادی است. ليبراليسم، در مقام فلسفه، نظامی بسته از تفکر با اصول ثابت و تغييرناپذير نيست. ليبراليسم را شايد بتوان نگرشی به زندگی و مسائل زندگی وصف کرد که بر ارزشهای آزادی برای افراد و برای اقليتها و برای ملتها تأکيد می‌کند. مهمترين اصول ليبراليسم يا مهمترين مفاهيمی که ليبراليسم بر آنها تأکيد می‌کند عبارت است از: آزادی، فرد، آزادی وجدان، حکومت با رضايت و خواست مردم و تساوی حقوق.
ليبراليسم و آزادی
اعتقاد راسخ به وجوب آزادی برای نيل به هر هدف مطلوب صفت بارز ليبراليسم در همه‌ی دوره‌هاست و نگرانی عميق برای آزادی فرد الهام‌بخش مخالفت ليبراليسم با آمريت مطلق است، چه آمريت دولت باشد و چه آمريت کليسا يا حزبی سياسی. اصل بنيادی ليبراليسم ارزش اخلاقی و ارزش مطلق و کرامت ذاتی شخصيت انسان بوده است. بنابراين بايد با هر فرد همچون غايتی فی‌نفسه رفتار شود و نه همچون وسيله‌ای برای پيشبرد اغراض و منافع ديگران. آزادی سياسی فرد طبق اعلاميه‌ی فرانسوی حقوق بشر، عبارت است از: «قدرت انجام دادن هر کاری که به کسی ديگر زيان نمی‌رساند ... حدود آن را تنها قانون تعيين می‌کند». ليبرالها عميقاً اعتقاد دارند زندگی بدون آزادی ارزش زيستن ندارد. بنابراين، آنان همواره خواستار آزاد بودن فرد از اجبارهای ناعادلانه و بازدارنده‌ای هستند که حکومتها و نهادها و سنتها به فرد تحميل می‌کنند. فرد خودمختار بايد آزاد باشد تا شغلش را انتخاب کند، عقايدش را اظهار کند، مليتش را تغيير دهد و از جايی به جايی برود.
آنچه با آزادی فرد پيوند نزديک دارد آزادی انجمن است. ليبراليسم طرفدار حق تأسيس انجمنها از هر نوع — سياسی، اجتماعی، اقتصادی، دينی، فرهنگی — شده است که مقصودشان پيشبرد منافع مشروع اعضايشان بوده است. فرد بدون آزادی انجمن در مخالفت با اجبارهايی که نظم حاکم به او تحميل می‌کند بی‌ياور خواهد بود — با قدرت برخاسته از گروهی منسجم از افراد همدل است که فرد می‌تواند در برابر بی‌عدالتی و استبداد بايستد.

ليبراليسم و فرد
مفهوم فرد را شايد بتوان محور تمامی مفاهيم ديگر ليبراليسم شمرد. مفهوم فرد، همچون آزادی، با اينکه در فرهنگهای يونانی و رومی و همچنين مسيحيت شناخته شده بود، کاملاً متعلق به دوره‌ی جديد است و معنايی تازه دارد. در واقع، اگر نام آزادی در خود کلمه‌ی ليبراليسم مندرج است، فردگرايی (individualism) تقريباً معادلی ديگر برای ليبراليسم و هم نقطه‌ی قوت و هم نقطه‌ی ضعف آن است.
فردگرايی ليبراليسم ريشه در مفهوم فرد در دوره‌ی رنسانس دارد، آدمی که می‌داند چه می‌خواهد و چه بايد بکند تا به مقصود خود برسد، بی‌آنکه پروای نام و ننگ داشته باشد. اين تلقی از فرد، که شروعش با ماکياولی است، نيروهای بسياری را در وجود او آزاد می‌کند و بدين طريق او هم در خير و هم در شرّ تا منتها درجه پيش می‌رود. نظريه‌پردازان ليبرال فرد را يگانه عنصر واقعی و خلاق هر جامعه می‌دانند، چراکه تاريخ نشان داده است هرجا که فرد بودن نفی و سرکوب شده است جامعه راه انحطاط پيموده است.

ليبراليسم و آزادی وجدان
ليبراليسم بر اساس اين تشخيص رشد کرد که «تحمل» (tolerance) يگانه راه پايان دادن به جنگهای دينی و مذهبی است. پس از آنکه جنگهای بی‌شمار دينی و مذهبی ذهن و جان اروپایيان را فرسود، هم پروتستانها و هم کاتوليکها پذيرفتند که دولت حق ندارد جانب ايمانی واحد را بگيرد يا ايمانی واحد را به شهروندان تحميل کند. ضمن اينکه يگانه اساس استوار برای بر پا کردن نظامی سياسی جدا کردن کليسا و دولت بود. ليبراليسم اين اصل را از حوزه‌ی دين به ديگر حيطه‌های زندگی اجتماعی نيز تعميم داد، زيرا شهروندان اعتقادهايی متضاد درباره‌ی معنا و مقصود زندگی دارند. دولت ليبرال درصدد حل اين تضادها نيست، بلکه می‌خواهد داور بی‌طرفی باشد که هرکس بتواند زندگی و کار خودش را بکند. بدين طريق ليبراليسم خود را يگانه پاسخ بشری به کثرت و تنوع ناگزير جوامع معرفی می‌کند.

ليبراليسم و حکومت با رضايت و خواست مردم

از ديدگاه ليبرالها غرض اصلی از حکومت پاسداری از آزادی و تساوی و امنيت همه‌ی شهروندان است. به همين دليل، حکومت ليبرال، چه در شکل مشروطه‌ی سلطنتی و چه در شکل جمهوری، مبتنی بر حکومت قانون است؛ قانون مصوب قانونگذارانی که در انتخابات آزاد برگزيده شده‌اند. بنابراين، طبق ليبراليسم، هيچ حکومتی مشروع نيست، مگر اينکه مبتنی بر رضايت و خواست حکومت‌شوندگان باشد. ليبراليسم، برای حمايت از حقوق افراد و اقليتها، اهميت بسياری برای محدود کردن قدرت حکومت قائل شده است. اين محدوديتها حقوقی‌اند که به نامهای مختلفی مشهورند، «آزاديهای مدنی» و «حقوق فطری/ طبيعی» و «حقوق بشر» و طبق اعلاميه‌‌ی استقلال امريکا عبارت‌اند از: «حق زندگی و آزادی و تعقيب سعادت» و طبق اعلاميه‌ی حقوق بشر در انقلاب کبير فرانسه عبارت‌اند از: «حق آزادی و مالکيت و امنيت و مقاومت در برابر ظلم». اين حقوق نقض‌نشدنی و سلب‌نشدنی و جهانی‌اند. همه‌ی اعمال حکومت نسبت به فرد شهروند بايد طبق روند مقتضی قانون باشد و چنانچه اين روند نقض شود، قوه‌ی مستقل قضاييه بايد مانع از آن شود.

ليبراليسم و تساوی حقوق
ليبراليسم مدعی تساوی حقوق برای همه‌ی انسانها و در همه جاست. اما البته اين سخن بدان معنا نيست که همه توانايی مساوی، يا درک اخلاقی مساوی يا شخصيتی مساوی دارند. مقصود اين است که همه در برابر قانون حقوق مساوی دارند و حق دارند از آزادی مدنی برخوردار باشند. هيچ قانونی نبايد به برخی امتيازهای خاصی بدهد و به برخی ديگر تبعيضهای خاصی تحميل کند. کمک و حمايت و مجازات بايد برای همه يکسان باشد. ليبراليسم نبرد بی‌امانی است عليه امتيازهايی که مانعی مصنوعی در برابر رشد فردند، چه اين امتيازها ناشی از ولادت باشد و چه ناشی از ثروت و نژاد و اعتقاد يا جنسيت. ليبراليسم تأسيس جامعه‌ای را در نظر دارد که در آنجا برای همه فرصت مساوی وجو خواهد داشت تا اکثر استعدادهای فطری‌شان را به تحقق برسانند، چه اين استعدادها کوچک باشند و چه بزرگ.مروز مفاهيمی مانند آزادی و دمکراسی و حقوق بشر آن‌قدر در گوشه و کنار جهان بر زبان می‌آيد و به‌واسطه‌ی برخی کشورهايی که خود را مدافع اين ارزشها می‌دانند، آن‌قدر جلوه و جلال يافته است که کمتر کسی جرأت می‌کند صريحاً و علناً با اين مفاهيم مخالفت کند، چرا که مخالفت با اين مفاهيم به معنای مخالفت با پيشرفت و ترقی و رفاه و علم و فرهنگ و همه‌ی چيزهايی خواهد بود که هر انسانی فطرتاً خواهان آنهاست. با اين همه، چه در همين جامعه‌های ليبرال، در گذشته، و چه در برخی کشورهای تازه‌استقلال‌يافته، با استعانت از همين مفاهيم ليبرال، نظامهای سياسيی پديد آمده‌اند که حکومتهای خود را بسيار دمکراتيکتر و ليبرالتر از نظامهای مدعی ليبراليسم معرفی می‌کنند، اما در واقع مضحکه‌ای از نظامهای سنتی استبدادی سرزمين خود با رنگ و لعابی تازه بيش نيستند.
ليبرالها همواره نگران خطر دمکراسی برای آزادی بوده‌اند (از اين حيث با افلاطون اشتراک نظر دارند) و تجربه‌های فاشيسم و فالانژيسم و نازيسم در برخی کشورهای اروپايی که سنت ديرپايی در ليبراليسم نداشتند، دلايل تاريخی خوبی برای اين نگرانی‌اند. ليبراليسم فلسفه‌ای سياسی است و مفاهيم اساسی آن هيچ جهتگيری مشخصی را برای معنا و غايت زندگی به فرد پيشنهاد نمی‌کند. بنابراين اديان و مکاتب فلسفی و خرافات و موهومات مادام که در جامعه طرفدارانی دارند حق يکسانی برای ادامه‌ی حيات دارند. از همين جاست که خطر بروز می‌کند و اين امکان پديد می‌آيد که در جامعه‌های ليبرال گروههايی ظهور کنند و به قدرت برسند که امکان رشد و نموشان را از همين جامعه يافته‌اند، اما درصددند با کسب قدرت قواعد بازی اجتماعی را تغيير دهند و به زعم خود حکومتی ابدی برای خود فراهم آورند: فاشيستها و کمونيستها و اهل شريعت (بنيادگرايان) از اين قبيل گروههايند. اينان تا هنگامی که در اقليت‌اند آزادی و حقوق بشر و همه‌ی مفاهيمی را که برای آنان حق حيات قائل می‌شوند می‌پذيرند، اما همينکه به قدرت رسيدند نردبان انتخابات آزاد را برمی‌چينند و مدعی می‌شوند که حکومت مردمی حکومت برای مردم است و نه به وسيله‌ی مردم. در اين حکومتها مردم فقط کسانی هستند که حکومت مادام‌العمر رئيس جمهور يا رهبران هميشگی را می‌پذيرند و کسانی که چنين چيزی را نمی‌پذيرند «مردم» نيستند و «دشمن»اند. اينجاست که ليبرالها هشدار می‌دهند: «قيمت آزادی هشياری دائمی است(محمد چناری)».