Share  
balatarin
 
  شعر - ای مفتی میگذرد

محمد سوسیالیست

ای مفتی میگذرد

ز دزدی قطع کردن دست
دگری شلاق زدن کرده مست
ز حق خویش برخاستن
به فتوای مفتی , فتنه خواندن
وا اسلاما . ندا دادن
چنین بر نیزه کردن
حیله ای کردن چو در تاریخ
ز برای خویش زدن باز میخ
بجان هم چنان افتادن
هم وطن یکدگر را کشتن
ای مفتی چنین است ؟
چماق و سلاح در دست !
دجال چو اشکی ریخت
زهر اشکش ؛ خونی ریخت
خون بیگناه ریخته شد
به جوی ؛ چو آب روان شد
سوال دارم ز تو مفتی
پاسخی ده درست ؛ نه مفتکی
این دزدان سر گردنه
که می دزدند ز بودجه
حکومت ؛ مجلسیان و دولتیها
ز بیت المال پُر کردن جیبها
آن وعده دادنها
به دروغ شاد کردن مردمها
چو مستان سخن گفتن
روز بعد فراموش کردن
گویی نوشیدن ز خمره های شراب
گفته ها نوشتن روی آب
ای مفتی ؛ آن و اینست یکی !
این بر باد داده ملتی
میلیونها حقشان در معده
بسه دگر نده ؛ باد معده
ای مفتی ؛ پاسخت میدانم
آنچه گویی ؛ منم خوانده ام
روزها در گذر و می گذرند
بدستت میبینم دستبند

محمد سوسیالیست