Share  
balatarin
 
  شعر- تنهایی

محمد سوسیالیست

تنهایی

در این تنهایی خودم
بر روی کاغذ می نویسم
کسی نیست با او که گویم
سخن ز آنچه هست در دلم
چنگ میزند عشق در درونم
آتش عشق وعاشقی است دلم
عاشقان چو گفتند ودیدن
تنهایم گذاشتند و رفتن
صنعان ومرتضی کجائید
خسته ام زین گفتنها بیائید
باری بس سنگین می کشم
بر این دوش که ناتوانم ، ناتوانم
دلم حزین و ذهنم غمگین
زاندیشیدن و نوشتن
تنها دوست وتنها یارم
شده یک دفتر و قلم
می لغزد قلم ومی نویسم
آنچه هست زاندیشه هایم
زآنچه میدانم و گفته ام
زآنچه دگران نمی دانند ، چه نوشته ام
درنهایت حیرانی رفتن
دوستان قلم بدست رفتن
دگر نمانده کسی ، یارا
مانده ام تنهای شیدا
که درکشتنم هست ثواب
ای عدوی نادان مرا بیاب
عدو ببر زجهادت ثواب
من میشوم آزاد ز دنیای حُباب
ای عدو گر نکُشی مرا بدان
آنچه نوشته ام می کنم عیان
وانگه تو باشی و همه شک وسوال
زین مردم ساده پُر ز آمال

محمد سوسیالیست