Share  
balatarin
 
  شعر

محمد سوسیالیست

سرمای زمستان

به دستانتان ها کنید
نفس بدید گرم کنید
دستهای کوچک کودکان
دست پینه بسته پیران
خیابان گردان در سرمای زمستان
می لرزد پوست و گوشت و استخوان
ای خدا تو که می بینی
ناله ، آه و ها کردن را می شنوی
تو که برای دیگران میسازی
بهشت و آنها را می خوانی
بهشتی بساز برای فقرا
همه بهار ، نباشد سرما
و یا آتش جهنم را
بیار و گرم کن دنیا را
تو که معجزه ها کردی
طوفان بپا و دریا شکافتی
بی پدر فرزند و شفاها دادی
شق القمر و آفتاب برگرداندی
چرا کنون معجزه ها نیست
فریاد رسی به مظلومان نیست
تو که بر هر چیز توانایی
گویی بمانندت نیست ، فقط تویی
اعلاء علیین ، تنها تو خدایی
پس چرا ؟ نمی شنوی نمی بینی
ها کنید کودکان دوره گرد
خدا خوابه ! درامتحانست او رَد
بگردید در خیابان دوره گردان
هست ز ته مانده غذای گرگان
مسجد ، کلیسا و معبدها
جای خدایان ، وعده و دروغها
انسان را ز حقش می پیچانن
در قفس خدایان می چرخانن
در اینجا هیچ و آنجا سفره رنگین
کار خدایانست حیله ننگین
صبر و تحمل کن که پاداش
با توست خدا و جنت ماواش
دین افیونست و حکومت آفت
چو باهم آیند می گیرد جانت
بیاندیش و بشکن سرمای قفس
خدایی نیست این تویی و بس

محمد