Share  
balatarin
 
  شعر

محمد سوسیالیست

وطن

وطن همه تسلیم غم
حکومت کشنده چو سم
همه سکوت و بی گفتگو
کلامی نو به مردم بگو
ز اندیشه راستین بگو
از دروغ یاوه گویان بگو
از گرگهای در جامه کیش
که بردند قتلگاه پیش پیش
وطن زندان ؛ ناله و اعدام
به زیرین ؛ پست و بی بام
آسمانش همه دود جادوگر
خمینی ؛ خامنه ای دزدان دگر
سحرو جادوی جادوگران
خام کرد و تمام شد گران
وطن همه فقر و گرسنگی
فحشا ؛ فساد و بی مایگی
اجتماعی آشفته بی قانون
قانونش اعدام و مرگ بی سکون
هر کسی از برای خویش
می شود با مردم هم کیش
روزی سخن ز آئین مردم
کنون گویند زتاریخ به مردم
هر که آمد به مردم گفت دروغ
به ریاست نشست بُرد به زیریوغ
همه به فکرخویش و خویشان
به دروغ می برند نام ایران
گفتم وطن ؛ وطن آه وطن
دلم خون شد با نام وطن
روزی سلطنت ؛ کنون ولایت
چه آمد بر سر آدمیت
رهبر ؛ ولی فقیه و اعلی حضرت
همه اینها بدورند ز آدمیت
وطن در سیاهی و چشمان کبود
مادر بی فرزند؛ که گریه امانش ربود
آه سوختم ؛ آه وطن
مُردَم از بس نا اهلان آمدن
وطن همه تسلیم غم
مهرسکوت بر لبانم

محمد سوسیالیست