Share  
balatarin
 
  چه کسی مسئول این زخم های عمیق است

بهراد هاشمزاده


چند روزی است که می خواهم چندخطی از دردها و زخم هایی که وطنم را پاره پاره کرده است، بنویسم. شاید بتوانم این بغض فروخورده را خالی کنم. احساس می کنم دارم خفه می شوم، گویی دستانی جلوی نفس کشیدنم را گرفته است. می خواهم حداقل بخش کوچکی از آنچه می بینم و توان ام را طاق کرده است را فریاد بزنم، شاید آن دیگری هم همین درد را داشته باشد و با همراهی هم، کمی آرام شویم. زخم آنقدر عمیق است که نمی توانم با کلمات دردم را بیان کنم. یادم می آید دوران مدرسه انشایم خوب بود، ولی حالا که نیاز به نوشتن دارم، کلمات جلوی چشمانم می رقصند، ولی نمی توانم آنها را به روی کاغذ بیاورم. می خواهم با این کلمات، دردهای جامعه ام را فریاد بزنم و بگویم همراه شو عزیز! می خواهم بگویم هم وطن، درد من و تو مشترک است و باید خودمان دردمان را درمان کنیم. ولی برایش از کدام درد بگویم.
- از بیمارانی که به دلیل نداری در بیابان رها شده اند و راننده آمبولانس و کارگر بیمارستان را به جای مسئولین به زندان می برند.
- از کودکانی بنویسم که سر چهار راه ها گل و یا دستمال می فروشند یا از پسرک گل فروش و آن یکی که لنگی در دست دارد و از راننده ها التماس می کند تا شیشه ماشین را با دستمال کثیف اش کثیف تر کند تا پولی اندک به دست بیاورد.
- از زنی بگویم که فرزندی در بغل، سفره و کبریت می فروشد یا زنی که در میان آشغال های جلوی میوه فروشی میوه و گوجه فرنگی له شده جمع می کند.
- از فرزندان مان بگویم که در سال 88 به دنبال رای گمشده خود به خیابان ها آمدند و چون ماهی سیاه کوچولو به دام مرغ ماهی خوار افتادند و حکومت برای آرام کردن مردم، مجریان فرمان را به اعدام محکوم کرد و آمرین کشتار مردم را پست و مقام داد.
- از کارگرانی بگویم که بیکار شده اند، یا کارگرانی که ماه هاست حقوق نگرفته و اعتصاب کرده اند و آقای وزیر کار اعتصاب را یک کلمه وارداتی می داند و کارگران که در جوانی پشت شان از فشار کار و فقر خم شده در جواب می گویند، آقای وزیر نمی دانیم وارداتی چیست؟ ما فقط می دانیم که ماههاست حقوق نگرفته ایم و کرایه خانه مان مانده است و پسرم کفش ندارد و آن یکی دخترش به خاطر نداشتن جهیزیه به خانه بخت نرفته و زنم منتظر است تا پولی به خانه ببرم یا بتواند قرض بقال محله و همسایه ها را بدهد. آخر آقای وزیر، همسایه هایه هایمان نیز همین وضع را دارند، ما فقط اینها را می دانیم، حال اگر شما از کلمه اعتصاب خوشتان نمی آید، می گوییم دست از کار می کشیم تا شما حقوق عقب افتاده ما را پرداخت کنید.
اخبار از رشد اقتصادی و اشتغال حرف می زند، در حالیکه زن جوانی می گوید در خانه های مردم کار می کنم و شوهرم بیکار شده یا دیگری که شوهرش را به جرم فروش مواد مخدر اعدام کرده اند.
مجری اخبار از فرصت های شغلی می گوید که چند صد اشتغال به وجود آمده، ولی جلوی مجلس کارگران بیکار تجمع کرده اند.
در جایی دیگر مسئولین از معضل زنان خیابانی می گویند، زنان نگون بختی که از زور فقر و گرسنگی، تن شان را در معرض فروش می گذارند.
رادیو و تلویزیون کشورم سرشار از شور و نشاط و زندگی است و همه چیز را آرام و همه کس را راضی نشان می دهد. بورس، بالاترین شاخص را نشان می دهد، رشد سرمایه گذاری به صددرصد رسیده است، دولت در مدارس تغذیه رایگان می دهد، ولی اگر سری به سایت های اینترنتی بزنی و یا بتوانی اخبار ایران را از تلویزیون های دیگر از طریق ماهواره بشنوی(ماهواره هایی که مدام شکسته و از بین می رود تا مردم صدایی جز تلویزیون ایران نشنوند) از بخشی از بلایایی که بر سر مردم می آید با خبر می شوی. دانشجویان معترض که ستاره دار و راهی زندان شده اند، خون جوانان معترض سنگ فرش خیابان ها را سرخ کرده است، مادرانی که به حمایت از این گل های پرپرشده بپا خاسته و به زندان محکوم شده اند، وکیلی که به خاطر حمایت از حقوق کودکان در زندان است و بچه های خودش بی مادر شده اند، زنان زندانی را برای تنبیه و آزار به زندانی با شرایط بدتر منتقل می کنند و سیصد زن زندانی بدون هیچ امکاناتی باید دوران محکومیت خود را شرایطی طی کنند که ظرف های غذای شان را در توالت بشویند یا حتی مجبور شوند در فضای زندان به خاطر نبودن توالت اجابت مزاج کنند، مادری که مدت هاست پسرش در زندان است و او بی خبر، آن یکی می گوید بچه ام را به زندانی دور تبعیدکرده اند و پول ندارم به ملاقاتش بروم، پدری می گوید دختر زندانی ام گفته حاضر است اعدام شود ولی در فلاکتی به نام زندان زنان زندگی نکند، مادر کارگری می گوید حال پسرم در زندان بد است و مسئولین اجازه نمی دهند که مداوا شود، آن یکی می گوید پسرم بیماری ام-اس دارد ولی دارو نمی دهند و ما هم پول نداریم، یکی فریاد می زند کردستان را اعدام کرده اند، شیرکوه و حبیب را که دوست مردم ستمدیده کردستان اند را می خواهند اعدام کنند، در جایی می خوانی سالگرد اعدام فرزند کردستان که معلم عشق و آزادگی است فرا می رسد و شاگردان اش هنوز چشم به راه آقا معلم اند تا از حقوق ناچیز خود برایشان کفش و دفتر و مداد بخرد و کتاب ماهی سیاه کوچولو را به آنان هدیه کند، مادری که بی تاب به قاب عکس دلاورش می نگرد، زن جوانی که خود را به آتش می کشد، زن پرستاری که به بیماران زیادی زندگی می بخشد ولی به خاطر بدحجابی اخراج می شود و او هم در اعتراض خود را می کشد.
من و دوستانم از این همه درد به ستوه آمدیم و با مادرانی که برای سوگواری و در اعترض به کشته شدن فرزندان شان به خیابان آمدند، همراه شدیم و شمع روشن کردیم و خواستیم بدانیم که چرا و به چه علت این انسان های شریف را کشتند؟ خواستیم بدانیم چرا نمی گذارند ما مادران سوگواری کنیم؟ چرا اجازه نمی دهند برای شان مراسم بگیریم؟ چرا محل دفن شان را به ما نمی دهند؟ چرا پاسخ ما مادران را نمی دهند و به جایش ما را مجرم قلمداد می کنند؟ چرا ما را برای سال های طولانی به زندان می اندازند؟ ما مادرانی که با دستان خالی مبارزه کردیم و آنها را بر مسند قدرت نشاندیم.
ما و دوستانمان به زندان می رویم ولی از حق خود کوتاه نمی آییم. بالاخره روزی بایستی پاسخ دهند که چرا و به چه دلیل بهترین انسان های این مرز و بوم را کشتند؟ چه کسانی به این کشتار حکم داده اند؟ چه کسانی مادران و حامیان شان را به زندان محکوم کرده اند؟ چرا ما از اولیه ترین حق خود محروم می کنند؟
حال آرام ترم و خوشحالم که بخشی از آنچه هر روزه شاهدش هستم و زخم های عمیقی بر تن و جانم نشانده است را با صدای بلند بازگو کردم، شاید دیگرانی نیز باشند که با من همدردی کنند و بتوانیم با بیان این دردها، به فکر درمان آن باشیم و زندگی بهتر و انسانی تری برای همدیگر بسازیم.